مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

349

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سوگند او قيمت حله به من نگفت و به من گفت من از بهر اين متاع مختصر ، قيمت نگيرم و اين از من به دختر ملك ، هديتى است . كه اين حله جز او كسى را نشايد . و زرهائى كه تو با من فرستاده بودى ، نگرفت و سوگند ياد كرد كه قيمت نگيرد . و با من گفت اگر دختر ملك او را قبول نكند ، اين حله از آن تو باشد . دختر ملك گفت : به خدا سوگند اين سخاوتى است بزرگ و كرمى است بىاندازه . من از عاقبت اين كار بيم دارم كه خوب نباشد . اى دايه ، چرا از او نپرسيدى كه اگر حاجتى داشته باشد ، روا كنيم ؟ دايه گفت : اى خاتون ، پرسيدم و گفتم چه حاجت دارى ؟ گفت : حاجتى دارم . و مرا بر آن حاجت آگاه نكرد ، مگر اينكه اين ورقه به من داد و گفت : اين را بملكه برسان . دختر ملك ، ورقه گرفته ، بگشود و بخواند . حالتش دگرگون گشت و گونه‌اش زرد شد و گفت : اى دايه ، اين پليدك بكدام جرأت اين سخنان بدختران ملوك نوشته ؟ در ميان من و اين سگ چه نسبتست كه او با من مكاتبه مىكند ؟ به خدا سوگند اگر من از خدا هراس نميكردم ، بسوى او فرستاده ، مىفرمودم كه بازوانش ببندند و گوش و دماغ او ببرند . بعد از آن در ميان سوق بر دارش كنند . چون عجوز اين سخن بشنيد ، گونه‌اش زرد شد و اندامش بلرزه درآمد و ياراى سخن گفتنش نماند . پس از آن دل قوى داشته ، گفت : اى خاتون ، مگر در ورقه چه بود كه ترا بدينسان دگرگون كرد ؟ گفت : اى دايه ، در ورقه شعرها نوشته و سخنان زشت گفته . و لكن اين پليدك از سه حالت بدر نيست . يا ديوانه است و يا هلاك خويشتن همىطلبد و يا اينكه در رسيدن مراد خود از من به خداوند قدرتى و پادشاهى توسل كرده و يا اينكه شنيده است كه من از بدكاران اين شهرم كه اين اشعار به من نوشته . عجوز گفت : اى خاتون ، به خدا سوگند راست ميگوئى . و لكن به اين پليدك نادان اعتنا مكن . كه تو در قصر خود نشسته‌اى و پرنده بدين قصر نتواند پريد . تو اكنون كتابى برو بنويس و او را ملامت كن و او را از كشته شدن بترسان و به او بگو تو مرا از كجا ميشناسى كه با من مكاتبه ميكنى ؟ اى پستترين بازرگانان ، اى آن‌كه از بهر درم و دينار ، پيوسته كوه و هامون همينوردى ، به خدا سوگند اگر از خواب بيدار