مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

345

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خدمت بايستادند . وزير ، ملكزاده را بپوشيده داشتن راز خود وصيت كرد و او را بسپرد كه هرچه از براى او روى مىدهد ، روزبروز وزير را آگاه كند . پس ملكزاده در دكان بنشست . مردمان ، آوازهء حسن او را شنيده ، از هر سوى در سوق حاضر ميشدند و بحسن او نظاره ميكردند و از بسيارى تماشائيان ، آن سوق بر گذريان تنگ گشته بود . و ملك‌زاده به چپ و راست نگاه كرده ، از هجوم مردمان حيران بود و همىخواست كه او را صحبتى از نزديكان حضرت پادشاه اتفاق افتد شايد كه سخنى از دختر ملك در ميان آيد . پيوسته در اين آرزو بود . ولى بآرزوى خود راه نمىيافت و بدين سبب تنگ‌دل بود . و وزير ، همه روزه او را به رسيدن مقصود وعده مىداد . و ديرگاهى حال بدين منوال بود . تا اينكه روزى از روزها ملكزاده در دكان نشسته بود كه ناگاه عجوزى برسيد كه جامه‌هاى پرهيزكاران دربر داشت و دو كنيزك ماه‌روى در دنبال او بودند . چون بر آن دكه رسيد ، در حسن ملكزاده تأمل كرد و گفت : منزه است آن خدائى كه چنين طلعت آفريده . پس از آن او را سلام داد . ملكزاده رد سلام كرده و او را در پهلوى خويشتن بنشاند . عجوز به او گفت : اى خوب‌روى ، از كدامين شهرى ؟ ملكزاده گفت : اى مادر ، من از نواحى هندم و از بهر تفرج در اين شهر آمده‌ام . عجوز گفت : از متاع‌هاى خود چيزى به من بنماى كه شايستهء ملوك باشد . چون ملك‌زاده سخن او بشنيد ، بگفت : در نزد من همه‌گونه متاع هست . تو بازگوى كه از بهر كه ميخواهى ؟ عجوز گفت : اى فرزند ، من ميخواهم كه گران‌قيمت و خوب‌شكل باشد . ملك‌زاده گفت : ناچار بايد مرا آگاه كنى كه متاع از بهر كه ميخواهى تا من متاع شايستهء او بياورم . عجوز گفت : اى فرزند ، راست ميگوئى . من متاع از بهر خاتون خود ، حيات النفوس ، دختر ملك عبد القادر همىخواهم . چون ملك‌زاده سخن او بشنيد ، از غايت فرح عقلش بپريد . دست برده ، بدره‌اى كه يكصد دينار درو بود ، بدرآورده ، بعجوز بداد و گفت : اين زرها قيمت صابونيست كه جامه‌هاى خويشتن بشوئى . پس از آن دست بسوى بقچه‌اى برده ، حله‌اى كه بده دينار ارزش داشت ،