مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
332
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
به صورت خرس از پى او همىرفت تا بدكان رسيدند . زرگر ، زنجير خرس فروبسته ، خود بدكان بنشست و على مصرى مىشنيد و ميدانست ولى گفتن نمىتوانست . كه ناگاه مرد بازرگانى نزد زرگر آمده ، به او گفت : اى عذره ، اين خرس به من به فروش كه مرا زنى است رنجور و طبيب گفته است كه او گوشت خرس بخورد و روغن او بخويشتن بمالد . زرگر ، فرحناك شد و به او گفت : اين را از بهر ذبح بفروشم و آسوده شوم . على مصرى با خود گفت : اين مرد همىخواهد كه مرا ذبح كند . خلاصى من جز خداى تعالى از ديگرى نيست . زرگر به آن مرد گفت : اين خرس را بهديت به تو دادم . درحال ، بازرگان او را گرفته ، روان شد و بر قصاب بگذشت و به او گفت : كارد برداشته ، با من بيا . قصاب ، كارد برداشته ، از پى بازرگان رفت . چون بخانهء بازرگان رسيدند ، قصاب دست و پاى او را ببست و كارد تيز همىكرد . على مصرى از برابر او بگريخت و به آسمان همىپريد تا در قصر زرگر فرود آمد . و سبب اين بوده است كه زرگر چون او را ببازرگان داد ، بقصر خويش رفت . دخترش از على مصرى جويان شد . زرگر ، حكايت به او حديث كرد . دخترك گفت : يكى از جنيان حاضر كن و از او بپرس كه مردى كه او را به صورت خرس درآوردهاى ، همان على مصرى است يا مردى ديگر است كه با ما حيلت همىبازد ؟ زرگر ، عزيمت برخواند . عفريتى حاضر آمد . زرگر از او پرسيد كه : آيا اين مرد كه من او را به صورت خرس درآوردهام ، او على مصريست يا مرد ديگر است كه با ما حيلت همىكند ؟ درحال ، آن جن بسوى على مصرى آمده ، او را بربود و در نزد زرگر آورد و به او گفت : همين خرس ، على مصريست كه قصاب ، او را با رسن بسته و از بهر ذبح او كارد تيز ميكرد ، كه من او را ربوده ، پيش تو آوردم . آنگاه زرگر ، طاسى آب خواسته ، عزيمت بر وى بخواند و بعلى مصرى برفشاند و به او گفت : به صورت نخستين بازگرد . على مصرى به صورت آدمى برآمد . دختر زرگر او را ديد كه جوانيست بديع الجمال . مهرش به دو بجنبيد و