مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
32
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب پانصد و نود و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، ملك با آن جوان بقصر اندر شدند و ملك ، او را بكرسى زرين نشانده ، خود در نزد او بنشست . آنگاه نقاب از رخ بركشيد . دختركى بود آفتابروى . چون جوان او را بديد ، در حسن و جمال او خيره ماند . ملكه با جوان گفت : اى ملك ، بدان كه من ملكهء اين زمينم و همهء اين لشكريان از سواره و پياده كه تو ايشان را ديدى ، زنان بودند . مردى در ميان ايشان نبود . و در نزد ما مردان ، زراعت و حراثت ميكنند و بعمارت زمينها و شهرها مشغول ميشوند و خداوندان كسب و حرفتند . و اما زنان ، حاكمان و خداوندان مناصب هستند . جوان را از اين سخن ، عجب آمد . و ايشان در حديث بودند كه وزير درآمد . و او پيرزنى بود باحشمت و خداوند هيبت . ملكه با او گفت : اى وزير ، قاضى و شهود حاضر آور . درحال ، عجوز برفت . و ملكه رو بجوان آورده ، با او منادمت ميكرد و بسخنان نرم و لطيف ، بيم و وحشت او ميبرد . پس از آن به او گفت : آيا راضى هستى كه من زن تو باشم ؟ درحال ، جوان برپاى خاسته ، پيش ملكه ، زمين ببوسيد و با ملكه گفت : يا سيدتى ، من از اين خادمانى كه خدمت تو ميكنند ، كمترم . چگونه شايستهء همسرى تو خواهم بود ؟ ملكه با او گفت : اين خادمان و لشكريان كه ديدى ، با مال و ذخيرهها از آن تو خواهند بود . آنگاه ملكه بدرى بسته اشارت كرده ، گفت : هرچه مرا هست ، تصرف كن ، مگر اين در را باز مكن . كه اگر اين در باز كنى ، پشيمان شوى و پشيمانى سودى ندهد . و ملكه را هنوز سخن بانجام نرسيده بود كه وزير ملكه ، قاضى و شهود حاضر آورد . و همهء ايشان عجوزكان و سپيدموى بودند . چون ايشان در نزد ملكه حاضر شدند ، ملكه ، ايشان را ببستن كابين فرمود . ايشان ملكه را به آن جوان تزويج كردند . آنگاه ملكه ، وليمها بداد و خوانها بنهاد . پس از آن ، جوان ، هفت