مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
314
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
تن قارى بياور كه قرآن بر آن عفريت تلاوت كنند تا او از پى كار خويش رود . چون قاريان حاضر آمدند ، امير حسن بايشان گفت : به اين چاه گردآئيد و بر اين عفريت ، قرآن تلاوت كنيد . آنگاه خادمان ، دلو در چاه فروآويخته و على مصرى خويشتن در دلو پنهان كرده ، صبر كرد تا بديشان نزديك شد . آنگاه از دلو برجسته ، در ميان فقيهان بنشست . امير حسن ديد پسرى است آدميزاد . به او گفت : تو دزد هستى ؟ على مصرى گفت : لا و اللّه . امير حسن گفت : بچه سبب در اين چاه فرورفتهاى ؟ على مصرى گفت : در دجله فرورفتم كه غسل كنم . آب ، مرا از زير زمين بكشيد تا اينكه بدين چاه برسيدم . امير حسن گفت : سخن براستى گوى . على مصرى ، تمامت حكايت به او حديث كرد . آنگاه امير حسن ، او را با جامهء كهن از خانه بيرون كرد . على زيبق بسوى خانهء احمد روان شد و حكايت خود باحمد دنف فروخواند . احمد دنف گفت : نگفتمت كه در بغداد ، زنانى هستند كه با مردان حيلت كنند و ايشان را بفريبند ؟ و على كتف الجمل گفت : عجبست كه چگونه مقدم ديوان مصر را دختركى غارت كرده . اين سخن بعلى زيبق ناهموار شد و از كردار خود پشيمان گشت . احمد دنف ، حلهء ديگرى بر وى بپوشانيد . پس از آن حسن شومان بعلى مصرى گفت : آيا تو آن دخترك مىشناسى ؟ على مصرى گفت : لا و اللّه نمىشناسم . حسن گفت : او زينب ، دختر دليلهء محتاله است . پس اى على ، اين دختر ، جامهء بزرگتر از جامههاى زيردستان او را نيز برده است . على مصرى گفت : اين بر شما ننگ است كه دخترى به او چنين كارى كند . حسن شومان گفت : مقصود چيست ؟ على مصرى گفت : قصد من اينست كه او را تزويج كنم . حسن شومان گفت : از اين خيال درگذر . محال است . على مصرى گفت : اى شومان ، من از تزويج او ناگزيرم . تو بازگو كه چه حيلت كنم ؟ شومان گفت : اگر از دست من بنوشى و در زير علم من به روى ، من ترا ازو به مقصود برسانم . على مصرى گفت : آرى ، چنين كنم . آنگاه شومان به او گفت : اى على ، جامهء خود بكن . على جامه بركند . و شومان ديگى را بر آتش نهاده ، چيزى مانند