مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

305

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نزد او رفته ، فاتحه خواندم . او از حالت من بازپرسيد . من ماجراى خود بوى بازگفتم . دكه جداگانه به من بداد و مشك و ساير اسلحه سقائى به من عطا كرد . من آن روز در شهر بغداد بگشتم . يكى را شربه آبى دادم . گفت : هنوز چيز نخورده‌ام كه آب بنوشم . و شربه ديگر پيش ديگرى بردم . او به من گفت : خدا بدهد . من بدين حالت تا هنگام ظهر بگشتم . كسى چيزى به من نداد . من با خود گفتم : كاش كه بسوى بغداد نيامده بودم . و در اين خيال بودم كه ناگاه گروهى ديدم كه شتابان همىروند . من از پى ايشان برفتم . موكبى ديدم بزرگ . از يكى پرسيدم كه : اين موكب از كيست ؟ گفتند كه : اين موكب از احمد دنف است . من به او گفتم : منصب احمد چيست ؟ گفت : احمد در بغداد ، سرهنگ ديوان خليفه است و در هر ماهى از خليفه هزار دينار از بهر او و صد دينار بهريك از تابعان او مقرر است و بحسن شومان نيز هزار دينار از خليفه هميرسد و اكنون ايشان از ديوان بازگشته ، بسوى منزل روانند . در آن هنگام ، احمد دنف مرا بديد و به من گفت : شربه آبى به من ده . من شربه را آب كرده ، به دو دادم . او شربه را دست گرفته ، بريخت . بار دوم و بار سيم نيز بدانسان كرد . و در دفعه چهارم مثل تو جرعهء بنوشيد و به من گفت : اى سقا ، از كجائى ؟ گفتم : از مصر . گفت : خدا مصر را آباد و اهل مصر را زنده كناد . بازگوى از بهر چه به اين شهر آمده‌اى ؟ من قصه به او بازگفتم و او را آگاه كردم كه من از وام‌خواهان گريخته‌ام . آنگاه دست در جيب برده ، پنج دينار به من بداد و تابعان خود را گفت : بسقا احسان كنيد . ايشان نيز هر يكى يك دينار به من بدادند . آن‌گاه احمد دنف به من گفت : اى شيخ ، هروقت كه بما آب دهى ، همين مقدار زر ، ترا خواهيم داد . پس من با ايشان آمد و شد ميكردم و از مردمان ديگر نيز احسانى مييافتم . چون روزى چند بگذشت ، من زرهاى خود بشمردم . ديدم كه هزار دينار است . با خود گفتم : اكنون كار صواب اين است كه بسوى شهر خويش روم . آنگاه بخانهء احمد دنف رفته ، دست او را ببوسيدم . با من گفت : چه ميخواهى ؟ گفتم : قصد سفر دارم و اين دو بيت را برخواندم :