مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

301

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آستان خليفه ببوسيد و گفت : اى خليفه ، تو او را امان داده‌اى . بر وى ببخشاى . خليفه گفت : او را به تو بخشيدم . آنگاه خليفه روى بعجوز كرده ، نام او بپرسيد . عجوز گفت : نام من دليله است . خليفه گفت : تو محتاله‌اى . بدين سبب دليلهء محتاله ، لقب او گشت . پس از آن خليفه پرسيد : اين كارها از بهر چه كردى ؟ دليله جواب داد : اى خليفه ، من از اين حيلتها قصد طمع نداشتم . و لكن چون حيلتهاى احمد دنف و حسن شومان را شنيدم ، خواستم كه هنر خويش آشكار كنم و حيلت‌گرى خود ظاهر سازم . در آن هنگام ، هيزم‌فروش برخاسته ، دادخواهى كرد و با دليله گفت : گرفتن درازگوش من بس نبوده كه دلاك مغربى را بر من گماشتى كه دندانهاى من بدرآورد و جبينهاى من داغ كرد ؟ چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون هيزم‌فروش دادخواهى كرد و ستمى كه بر وى رفته بود ، بازگفت ، خليفه يكصد دينار زر ، ديت دندانها به او عطا كرد و يكصد دينار ديگر بصباغ داد كه خمره و طغار گرفته ، دكه معمور سازد . ايشان خليفه را دعا كرده ، بازگشتند . و بدوى جامه‌هاى خود گرفته ، بر اسب سوار شد و گفت : زن بر من حرام باشد اگر پس از اين ببغداد آيم و زلوبيا و عسل بخورم . آنگاه خليفه با دليله گفت : از من تمنائى بكن . دليله گفت : ايها الخليفه ، پدر من كبوتران نامه‌بر تربيت ميداد و شوهر من در بغداد ، سرهنگ بود . تمناى من اينست كه جاى پدر به من دهى و جاى شوهر ، دختر من بگمارى . خليفه ، تمناى ايشان بجاى آورد . پس از آن دليله با خليفه گفت : تمناى ديگر اينست كه دربانى كاروانسرا به من بسپارى . و خليفه ، كاروانسرائى سه در ساخته بود كه بازرگانان در آنجا مىنشستند و چهل تن غلامان و چهل تن سگ شيرگير بپاسبانى آنجا گماشته بودند . و خليفه ، آن سگان را از مملكت سليمانيه آورده بود و آن سگان ،