مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

299

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شربت بنوشيدند . زينب بنگ در پيالهء شربت كرده ، ايشان را بى خود كرد و بالاپوش ايشان بركند و با ساير زيردستان احمد نيز بدانسان كرد . تا اينكه دور باحمد دنف رسيد كه او دليله را جستجو كرده ، نيافته و از تابعان خود نيز كسى را نديده بود . چون بنزد دخترك رسيد ، زينب پيش رفته ، زمين ببوسيد . او را مهر بزينب بجنبيد . زينب به او گفت : تو كيستى ؟ گفت : من احمد دنفم . تو بازگو كه كيستى ؟ زينب گفت : من غريبى هستم از موصل . پدر من بمرد و مالى بسيار بميراث گذاشت . من از بيم دزدان بدين شهر آمدم و اكنون قصد من اينست كه در پناه تو باشم . احمد دنف به او گفت : رعايت تو بر ما لازم است . زينب گفت : خاطر من بدست آورده و لقمهء از طعام من بخور . احمد دنف به خانه اندر شد . طعام خورده و شربت بنوشيد و دخترك ، او را مدهوش ساخته ، بالاپوش او بگرفت . و همهء آنها را باسب بدوى و درازگوش هيزم‌فروش بار كرده ، على كتف الجمل را به هوش آورد و خود روان گشت . چون على به خود آمد ، خويشتن را غارت شده ديد و احمد دنف و تابعان او را بى خود يافت . ايشان را به خود آورد . چون ايشان خويشتن را غارت شده ديدند ، احمد دنف گفت : اى جوانان ، اين چه حالتست ؟ ما از بهر عجوز ميگشتيم كه او را بدست آوريم . اينك اين پليدك بما حيلت كرده و ما را در دام افكنده است . اى كاش حسن شومان در ميان ما مىبود . اكنون بايد در اين مكان صبر كنيم تا ظلمت شب درآيد و ما بسوى منزل توانيم رفت . ايشان را كار بدينجا رسيد . و اما حسن شومان هنگام شام به خانه بازآمده ، ياران خود را در خانه نيافت و از دربان خود جويان بود كه ناگاه ايشان درآمدند . حسن بايشان گفت : هركه بىمشورت كند تدبير * غالبش بر هدف نيايد تير بيخ بىمشورت كه بنشانى * ندهد بر جز از پشيمانى پس از آن بايشان گفت : شما را كه غارت كرده ؟ گفتند : ما پديد آوردن عجوز را بذمت گرفتيم . دختركى ما را غارت كرد . حسن شومان گفت : خوب كرد