مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

294

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

نكرده . ايشان بامير حسن گفتند : اى امير ، در اين دعوى ، تو وكيل ما هستى . آنگاه والى بامير حسن گفت : همهء مال را من ضامنم . و لكن بازگوئيد كه كدام يك از شما عجوز را ميشناسد ؟ همگى گفتند كه : ما او را ميشناسيم . والى ده تن از خادمان بايشان بداد . هيزم‌فروش بخادمان گفت : شما بر اثر من بيائيد كه من او را از چشمهاى كبود او همىشناسم . پس ايشان روان گشتند و بنخستين محلتى كه قدم گذاشتند ، عجوز را در آنجا يافتند . او را بگرفتند و بسوى خانهء والى بردند . چون والى او را بديد ، مال مردم ازو بخواست . عجوز گفت : من هيچكس را نديده‌ام و مال از كسى نبرده‌ام . والى بزندانبان گفت كه : او را بزندان بر تا فردا شود . زندانبان گفت : من او را در زندان نبرم كه با من نيز حيلتى خواهد كرد . درحال ، والى سوار گشته ، عجوز را با آن جماعت برداشت و بكنار دجله روان شد و بسياف گفت كه عجوز را از گيسوان او بر دار كند . سياف ، او را بر دار كرده و ده تن پاسبانان برو بگماشت . آنگاه والى بخانهء خود بازگشت . چون شب برآمد ، خواب بر پاسبانان چيره شد . از اتفاقات ، مردى بدوى از كسى شنيد كه با رفيق خود گفت : كجا بودى ؟ آن مرد گفت : در بغداد بودم و در آنجا زلوبيا و عسل خوردم . بدوى چون مقالت ايشان بشنيد ، با خود گفت : ناچار بايد ببغداد روم و زلوبيا و عسل خورم . و آن بدوى در تمامت عمر ببغداد نرفته و زلوبيا و عسل نخورده بود . در حال باسب خود سوار گشت و بسوى بغداد روان شد و با خود هميگفت كه : خوردن زلوبيا بسيار خوبست و من عهد كرده‌ام كه جز زلوبيا و عسل نخورم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، بدوى اين سخنان همىگفت و همىرفت تا بپاى