مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
285
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اين عجوز را ميشناسى ، از آنكه ازو ايمن گشته ، دكان بر وى سپردهاى . صباغ گفت : لا و اللّه . من او را نميشناسم و او امروز با پسر و دختر خود نزد من آمد و از من خانه كرايه كرد . يكى از مردمان گفت كه : غرامت درازگوش بعهدهء صباغ است . از آنكه هيزمفروش اگر نميديد كه صباغ ، دكان بعجوز سپرده ، او نيز درازگوش بوى نمىداد . يكى ديگر گفت : اى صباغ ، چون او در خانهء تو منزل گرفته ، بايد از غرامت درازگوش برائى . پس ايشان بسوى خانهء صباغ روان شدند . و تتمهء سخن ايشان باز خواهيم گفت . و اما بازرگانزاده بانتظار آمدن عجوز بايستاد . عجوز نيامد و دختر را نياورد . و اما زن امير حسن بانتظار عجوز بنشست و عجوز بازنگشت . زن برخاست كه به زيارت شيخ ابو الحملات رود . بازرگانزاده چون او را بديد ، به او گفت : كجاست مادرت كه مرا آورد تا ترا به من تزويج كند ؟ زن امير حسن جواب داد : مادر من مرده است . تو مگر پسر عجوز و نقيب شيخ ابو الحملات نيستى ؟ بازرگانزاده جواب داد : او مادر من نبود . او عجوزى بود حيلتگر كه دام بر من نهاده و بالاپوش مرا با هزار دينار برده است . بازرگانزاده با زن گفت : من بالاپوش خود را با هزار دينار از تو همىخواهم . زن جواب داد : من چادر و زرينههاى خود را جز تو از كسى نميخواهم . و ايشان به يكديگر ناسزا مىگفتند كه صباغ به خانه اندر شد و دختر و پسر را در خانه يافت و بايشان گفت : مادر شما كجاست ؟ زن ، تمامت حكايت به او بازگفت و بازرگانزاده نيز ماجرا بيان كرد . آنگاه صباغ فرياد برآورد و گفت : اى طلبكنندهء مال من و مال مردم . و هيزمفروش بانگ بر صباغ زد كه : درازگوش من بازپس ده . صباغ جواب داد : اين عجوز حيلتگرى بوده است . اكنون از خانه بدرآئيد تا در ببندم . بازرگانزاده به او گفت : بر تو عيب است كه ما با جامه بخانهء تو درآئيم و برهنه از آنجا بدر شويم . آنگاه صباغ ، جامه بر وى بپوشانيد و چادرى بزن امير حسن پوشانيده ، او را بخانهء خويش فرستاد . و او را بعد از آمدن شوهر او حكايتى است كه باز خواهيم گفت .