مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

27

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

برفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب پانصد و هشتاد و هشتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آن كودك ، مال پدر بتمامت تلف كرد . غلامان و كنيزكان نيز بفروخت و همه را صرف كرد تا اينكه بيچيز شد . با مزدوران به كار ميرفت . سالها نيز حال بدين منوال بود . تا اينكه روزى از روزها در پاى ديوارى نشسته ، چشم به راه انتظار داشت كه او را اجير كنند . ناگاه مردى نيكوروى و نظيف‌جامه پديد شد و به او نزديك گشته ، سلامش داد . جوان به او گفت : اى عم ، پيش از اين مرا ميشناختى ؟ آن مرد گفت : لا و اللّه . اى فرزند ، ترا هرگز نميشناختم . و لكن آثار نعمت و بزرگ‌زادگى در تو ديدم . بدان سبب سلام دادم . جوان گفت : اى عم ، آيا ترا كارى هست كه مرا بدان كار بدارى و بخدمت‌گزارى خود بگزينى ؟ آن مرد گفت : اى فرزند ، همىخواهم كه ترا از براى كارى آسان بخدمت‌گزارى بگزينم . جوان گفت : اى عم ، آن كار كدام است ؟ آن مرد گفت : اى فرزند ، در نزد من ده تن از مشايخ هستند كه بيك خانه اندرند و در نزد ما كسى نيست كه حاجت ما را برآورد . اگر تو به خدمت قيام نمائى ، ترا خوردنيهاى لذيذ و جامه‌هاى فاخر دهم و زياده بر آنچه كه تمناى تست ، بجاى تو نكوئى كنم و اميدوارم كه خداى تعالى دولت ترا بسبب ما به تو رد كند . جوان گفت : سمعا و طاعة . آنگاه شيخ به او گفت : مرا با تو شرطى است . جوان گفت : اى عم ، شرط كدام است ؟ شيخ گفت : اى فرزند ، بايد راز ما بپوشى و هرچه از ما ببينى ، آشكار نكنى و هروقت ما را گريان بينى ، از سبب گريستن سؤال نكنى . جوان گفت : اى عم ، چنين كنم . پس شيخ گفت : با من بيا . جوان از دنبال شيخ برفت تا بگرمابه برسيدند . آن شيخ ، جوان را بگرمابه اندر برد و تن او بشست . آنگاه خادمى را فرستاد ، حلهء زيبا و نيكو آورده ، به آن جوان بپوشانيد و او را به منزل خويش برد .