مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
267
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بگذرد . من به او گفتم : اى خاتون ، آيا هيچ وقتى در يك جا با يكديگر حديث كردهايد ؟ آهى بركشيده ، سرشك از ديده روان ساخت و گفت : او همسر من بود و ديرگاهى باهم بسربردهايم . گفتم : اى خاتون ، ترا عشق بدين جوان بكدام پايه است ؟ گفت : اگر گاهى من او را ناگهان ببينم ، خون و روح از تن من دور شوند . يك هفته و دو هفته صورت بيجان باشم . گفتم : اى خاتون ، سبب جدائى در ميان شما چه شد ؟ گفت : گردش كردن روزگار ، ما را از هم جدا كرده . و حديث من و او طرفه حديثى است . و آن اينست كه من دختران بسيارى را بدوستى خود برگزيده بودم و پيوسته با ايشان در آمدوشد بودم . ديرى نگذشت كه همسرم از اين اعمال من ، ناراضى گشت . ليك من دست برنداشتم و همچنان بيشتر روزگار خود را با دوستانم بسر ميبردم . تا اينكه سرانجام ، روزى همسرم را طاقت بپايان رسيد و از منزل برفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و نود و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آن دخترك گفت : اكنون من ازو معذرت همىخواهم . ولى او بگوشهء چشم بر من نگاه نميكند و حرفى به من نمىنويسد و رسولى پيش من نمىفرستد . گفتم : اى خاتون ، اين جوان كه ميگوئى ، از عربست يا از عجم ؟ گفت : اى شيخ ، از جملهء بزرگان بصره است . به او گفتم : آيا پير است يا جوان ؟ خشمگين بسوى من نظر كرده ، گفت : تو مگر كمخردى ؟ او جوانى است ماهروى و هنوز خط بعارضش نرسته است و او را عيبى نيست بجز اينكه با من نامهربانست . پس من به او گفتم : نام او چيست ؟ گفت : ترا با نام او چكار است ؟ گفتم : همىخواهم كه با او ملاقات كنم و در وصل شما بكوشم . دخترك گفت : نام او به شرطى گويم كه رقعهء از من بسوى او ببرى . گفتم : چنين كنم . گفت : نام او ضمرة بن مغيره است و كنيت او ابو السخا و او را خانه در مريد است . پس از آن