مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
238
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب ششصد و هشتاد و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، چون عكرمه را در زندان كردند ، خزيمه كس بمطالبت مال نزد او فرستاد . عكرمه جواب داد كه : من آنم كه مال را سپر آبرو كنم . هرچه خواهى كرد ، بكن . خزيمه امر كرد كه قيد آهنين برو بگذارند . پس عكرمه ، ماهى بلكه زيادت در زندان بماند تا اينكه رنجور گشت . پس از آن خبر او به دختر عمش برسيد . دختر عمش از اين حادثه محزون شد . او را كنيزكى بود خداوند عقل . او را بخواست و به او گفت : همين ساعت بدر امير خزيمه ابن بشر شو و بگو كه در نزد من پندى هست . اگر كسى آن پند از تو بازپرسد ، بگو كه من او را نخواهم گفت مگر بامير خزيمه . آنگاه امير ، ترا بخواهد . ازو خلوت مسئلت كن . چون با او خلوت كنى ، بگو كه پاداش جابر عثرات كرام اين نبود كه او را در زندان كردى و قيدى آهنين برو بنهادى . كنيزك چنان كرد كه خاتون گفت . چون خزيمه سخن او بشنيد ، بآواز بلند فرياد زد و در حال فرمود زين بر اسب بنهادند و اكابر شهر را بخواست و با ايشان بسوى زندان شد و در زندان بگشود . خزيمه با حاضران بزندان اندر شدند . عكرمه با حالتى دگرگون نشسته و از رنج زندان نزار گشته بود . چون عكرمه را چشم بر خزيمه افتاد ، خجل شد و سر به زير انداخت . آنگاه خزيمه پيش رفته ، سر او را ببوسيد . عكرمه سر بسوى او برداشت و به او گفت : سبب اين كار تو چيست ؟ خزيمه گفت : كردارهاى خوب تو و پاداش دادن من با بدى . عكرمه گفت : خداى تعالى بر من و تو خواهد بخشيد . پس از آن خزيمه ، زندانبان را بگشودن قيدها بفرمود و گفت كه : قيد در پاى من نهيد . عكرمه گفت : قصد تو چيست ؟ خزيمه گفت : قصد من اينست كه با من آن كنى كه من با تو كردهام . عكرمه گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه اين كار مكن . پس از آن همگى بيرون آمدند تا بخانهء خزيمه رسيدند . عكرمه ، خزيمه را وداع