مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
236
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
حالتى دارد كه نتوان گفت و اكنون در بر خويشتن بسته و به خانه اندر نشسته است . عكرمه گفت : اين حالت از بسيارى كرم او بر وى روى داد . پس چون شب برآمد ، عكرمه چهار هزار دينار زر در هميانى كرده ، فرمود كه اسب او را زين كنند . چون زين كردند ، سوار شد و هميان بغلامى از غلامان خود بداد و از همه كس پوشيده بيرون رفت تا بدر خزيمه برسيد . هميان از غلام گرفته و او را از خود دور كرد و خود تنها پيش رفته ، در بكوفت . درحال ، خزيمه بدرآمد . عكرمه هميان زر به دو داده ، گفت : اين زرها بخويشتن صرف كن . چون خزيمه هميان بگرفت ، او را سنگين ديد . هميان از دست بنهاد و لگام اسب بگرفت و به او گفت : فداى تو شوم . تو كيستى ؟ عكرمه گفت : من تنها اينجا نيامدم ، مگر اينكه تو مرا نشناسى . خزيمه گفت : تا خود را به من نشناسانى ، لگام اسب رها نكنم . عكرمه گفت : من جابر عثرات كرامم . يعنى پيوندكنندهء شكستهاى كريمانم . خزيمه گفت : بيان ، زيادت كن . عكرمه بيش از آن سخنى نگفت و بازگشت . و خزيمه هميان برداشته ، نزد دختر عم شد و او را بگشايش بشارت داد و گفت : اگر اينها همگى درم باشند ، بسيار باشد . برخيز و چراغ روشن كن . زن خزيمه گفت : راه بچراغ ندارم . پس خزيمه دست بر آنها بسود و خشونت زرها بدانست ولى باور نداشت كه آنها زر باشند . و اما عكرمه بسوى منزل خود بازگشته ، ديد كه زن ، او را جستجو كرده و از سوارى او آگاه شده و گمان بد به او برده . چون زن ، او را بديد ، گفت : والى جزيره ، پاسى از شب رفته ، تنها بيرون نخواهد رفت ، مگر بسوى زنى يا كنيزكى . عكرمه به او گفت : علم اللّه كه من از بهر هيچ كدام از اينها كه گمان كردهاى ، نرفتهام . زن گفت : مرا خبر ده كه از بهر چه بيرون رفتهاى ؟ عكرمه گفت : من اين وقت بيرون نرفتم مگر آنكه كسى از كار من آگاه نشود . زن گفت : بايد مرا آگاه كنى . عكرمه گفت : اگر پوشيده دارى ، بگويم . زن گفت : آرى بپوشمش . آنگاه عكرمه ، قصه بر وى فروخواند و گفت : اگر ميخواهى ، سوگند ياد كنم . زن گفت : نىنى ، كه مرا دل ، آرام گرفت و بسخن تو اعتماد كردم .