مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

226

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

شدند و حالت او بازپرسيدند . مراد شاه گفت : هنگام پرسش نيست . پس بنزد ما و ماجرى بر وى حديث كرد . فخرتاج فرحناك شد و بسوى ملك غريب بشتافت . چون به يكديگر رسيدند ، فخرتاج و ملك مراد شاه ، مسلمان شدند و اسلام بلشگريان عرضه داشتند . ايشان نيز از دل و زبان ، مسلمان شدند . غريب از اسلام ايشان فرحناك شد . پس از آن ملك شاپور را حاضر آوردند و او را سرزنش كرده ، اسلام برو عرضه داشتند . او اسلام قبول نكرد . او را در خارج شهر بر دار كردند . و شهر را زيور بستند و مردمان شهر ، نشاط و انبساط كردند . و مراد شاه را تاج كسروى بر سر بنهادند و او را پادشاه عجم و ديلم دانستند . و ملك غريب ، عم خود ، دامغ را بپادشاهى عراق بگماشت . و همواره در عيش و نوش ، روزگار همىسپردند تا اينكه سپرى شدند . فسبحان من لا يموت . حكايت عبد الله بن معمر قيسى و نيز حكايت كرده‌اند كه : عبد اللّه بن معمر قيسى گفته است كه : سالى به زيارت بيت الحرام شدم . چون مناسك حج بجاآوردم ، به زيارت قبر پيغمبر