مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

216

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

وادى هميرفت تا اينكه در ميانهء او و آن وادى ، فرسنگى بيش نماند . و عفريت از برداشتن غريب ، آزرده گشته ، او را در مرغزارى سبز و خرم كه درختان بسيار و چشمهاى روان داشت ، فرود آورد و پس از آن از تعبى كه برده بود ، بخفت . و غريب در گشودن قيدهاى خود همىكوشيد تا اينكه قيد بگشود و سنگى گران بر گرفت و بر سر عفريت بينداخت . درحال ، عفريت هلاك شد و غريب در آن وادى همىرفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و هفتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، غريب ، و آن وادى همىرفت تا در ميان دريا بجزيرهء رسيد كه در آن جزيره از همه‌گونه ميوه‌ها بود . پس غريب از ميوه‌هاى آن جزيره بخورد و از نهرهاى آنجا بنوشيد و ماهيان دريا گرفته ، همىخورد و همواره در اين حالت بسر ميبرد تا هفت سال برو بگذشت . روزى از روزها نشسته بود كه از هوا دو عفريت فرود آمدند كه با هر عفريت ، مردى بود . چون بغريب نظر كردند ، گفتند : تو كيستى و از كدام قبيله‌اى ؟ چون موهاى سر غريب فروآويخته بود ، او را از جنيان انگاشتند . غريب بايشان گفت : من از جنيان نيستم . پس حكايت خود را از آغاز تا انجام بايشان گفت . ايشان برو محزون شدند . يكى از آن دو عفريت بغريب گفت : در همين مكان بنشين تا ما اين دو آدميزاد را بملك برسانيم كه ايشان را در چاشت و شام خود بخورد . آنگاه بسوى تو بازگشته ، تو را به شهر خود برسانيم . غريب ، ايشان را سپاس گفت و پناه بابراهيم خليل برد و از خداى يگانه يارى جست . پس از آن عفريتان بر هوا شدند و غريب بانتظار ايشان بنشست . پس از دو روز عفريت بازآمد و جامه آورده ، بغريب بپوشانيد و او را برداشت و چندان بر هوا بپريد كه آواز تسبيح فرشتگان به گوش غريب بيامد .