مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

202

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

از قصر كسرى ، خبر فخرتاج از بهر من بياوريد و مردى از پيوندان ملك شاپور نزد من آوريد كه مرا از ماجرى آگاه كند . درحال ، ايشان بسوى مداين روان شدند و در هوا همىرفتند . ناگاه لشگرى ديدند فزون از شمار . كليجان بقورجان گفت : فرود آى تا خبر اين لشگر بدانيم . درحال ، فرود آمدند . در ميان لشگريان رفته ، از ايشان بازپرسيدند كه : اين لشگريان كيستند و بكجا روانند ؟ گفتند كه : بمقاتلهء ملك غريب همىرويم كه او را و لشگريان او را بكشيم . چون كليجان و قورجان اين سخن بشنيدند ، بسوى خيمهء امير لشگر كه رستم نام داشت ، برفتند و در آنجا صبر كردند تا لشگريان عجم بخفتند و رستم نيز بخفت . آنگاه رستم را با تخت او برداشتند و بسوى ملك غريب روان شدند . و هنوز شب از نيمه در نگذشته بود كه به ملك غريب برسيدند و دستورى خواسته ، بخيمه اندر شدند و تخت رستم را در پيش ملك بر زمين نهادند . ملك غريب گفت : اين كيست ؟ گفتند : اى ملك ، اين اميريست از عجم كه با لشگرى انبوه به قصد كشتن تو و قوم تو همىآمدند و ما او را بسوى تو آورديم تا آنچه خواهى ، ترا خبر دهد . غريب گفت صد تن از دليران حاضر آوردند و بايشان گفت : تيغ‌ها بركشيد و بر بالين اين عجم بايستيد . ايشان چنان كردند كه ملك امر داد . آنگاه دستور فرمود رستم را بيدار كردند . چون رستم چشم بگشود و شمشيرهاى كشيده بديد ، چشم برهم نهاد و گفت : اين خواب شوم چيست كه همىبينم ؟ آنگاه كليجان ، سر پائى برو زد . رستم راست بنشست و گفت : اينجا كجاست ؟ كليجان گفت : در پيشگاه ملك غريب ، داماد ملك شاپور هستى . تو بازگو كه نام تو چيست و قصد كجا دارى ؟ چون رستم نام غريب بشنيد ، بفكرت اندر ماند و با خود گفت : آيا من خفته‌ام يا بيدار ؟ پس سهيم او را بزد و به او گفت : چرا پاسخ نمىدهى ؟ رستم سر بركرد و گفت : مرا كه از خيمه بدرآورد ؟ غريب گفت : ترا اين جنيان آوردند . چون رستم بكليجان و قورجان نظر كرد ، بهراسى سخت درافتاد . آنگاه كليجان و قورجان ، تيغ‌ها بركشيده ، روى به دو آوردند و گفتند : چرا در پيش ملك ، زمين