مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
197
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
غريب ، خميازه كشيده ، وهو را از هم بدريد . كليجان و قورجان برعد شاه هجوم آوردند و او را گرفته ، ببستند . آنگاه لشگريان چون دو دريا بيكديگر ريختند و مانند دو كوه برهم خوردند و همواره در جدال سخت بودند تا روز بپايان رسيد و طبلهاى بازگشت بزدند . هردو لشگر از هم ديگر جدا شدند . خلقى بسيار از مسلمانان در آن روز كشته شدند و بسيارى هم مجروح بودند و جراحتهاى ايشان از پيلان و وحشيان بود . اين كار بر غريب دشوار شد و بمعالجت زخمداران بفرمود . آنگاه روى ببزرگان قوم كرده ، بايشان گفت : راى شما چيست ؟ ايشان گفتند : اى ملك ، بيم ما از پيلان و وحشيانست . اگر آنها نباشند ، ما بر خصم چيره خواهم شد . كليجان و قورجان گفتند : ما شمشيرها بركشيم و پيلان و وحشيان بكشيم . آنگاه مردى از عمانيان كه در نزديك ملك جلند ، خداوند رأى بود ، پيش آمد و گفت : اى ملك ، اگر تو سخن من بپذيرى ، من بدين لشگر ضامنم . غريب روى بسرهنگان كرد و گفت : اين معلم هرچه بشما بگويد ، او را اطاعت كنيد . گفتند : سمعا و طاعة . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و شصت و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، آنگاه آن مرد ده تن از سران برگزيد و پرسيد : چقدر لشگر در زير حكم داريد ؟ گفتند : ده هزار سوار داريم . آن مرد ايشان را برداشت و به بيت السلاح جلند درآمد . پنج هزار تفنگ بايشان بداد و تفنگاندازى بايشان بياموخت . چون بامداد شد ، لشگر كفار آماده شدند و پيلان و وحشيان بداشتند . و غريب با دليران خود سوار شدند و صفهاى خويشتن بياراستند . سران كفار ، وحشيان و پيلان را پيش راندند . آن مرد بانگ بتفنگاندازان زد . چون گلولهاى تفنگ بر پاى وحشيان آمد ، وحشيان فريادزنان بازگشته ، لشگريان خود را پايمال كردند . و مسلمانان نيز بكفار حمله كردند و از