مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

192

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

غريبست كه از سرزمين جنيان بازگشته . چون مسلمانان نام غريب بشنيدند ، خويشتن را از اسبها به زمين انداختند و بوسه بر ركاب‌هاى او دادند و بسلامت او فرحناك شدند و در ركاب او به شهر عمان درآمدند . غريب بر تخت مملكت بنشست و قوم او در غايت شادى بر وى گرد آمدند و طعام بخوردند . پس از آن غريب ، تمامت آنچه در كوه قاف از قبايل جنيان بر وى روى داده بود ، بازگفت . ايشان از شنيدن آن حكايت شگفت ماندند . آنگاه غريب ، قوم خود را فرمود كه به منزل خويشتن بازگردند . پس بسوى خانه‌هاى خويشتن پراكنده شدند و در نزد ملك غريب ، جز كليجان و قورجان ، كس نماند . غريب بايشان گفت : آيا مىتوانيد كه مرا به سوى كوفه ببريد تا زن خود را سير ببينم و در آخر شب ، مرا بدين مكان بازگردانيد ؟ ايشان گفتند : اى ملك ، بر ما بسى آسانست . و از كوفه تا عمان ، دو ماه راه بود . كليجان با قورجان گفت : وقت رفتن ، منش ميبرم . وقت آمدن ، تو بياورش . پس كليجان او را برداشت و قورجان با او همىرفت تا اينكه بكوفه رسيدند و ساعتى نرفته بود كه او را از در قصر داخل كردند . ملك غريب نزد عم خود ، دامغ رفت . ملك دامغ چون او را بديد ، برپاى خاست و او را سلام داد . ملك غريب حالت زنان از وى بازپرسيد . ملك دامغ گفت : بعافيت اندرند . آنگاه خادم ، بشارت آمدن ملك