مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
190
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بلاد مرا تصرف كرده و مردمان را بفرمان خويش آورده و مرا از مكانى بمكانى و از سرزمينى بسرزمينى همىدواند و اينك من به پناه تو آمدهام . ملك هند چون سخن عجيب بشنيد ، برآشفت و بخروشيد و برخاست و بنشست و گفت : بنار و نور سوگند كه خونخواهى تو بكنم و جز پرستندگان آتش ، در روى زمين ، كسى نگذارم . پس از آن فرزند خود را بخواست و به او گفت : اى فرزند ، ساز برگ سفر كن و بسوى عراق شو و هركس كه در آنجا هست ، هلاكش كن . پس از آن ، هشتاد هزار سوار جنگجوى و هشتاد هزار دليران پيلنشين برگزيد و با پسر خود روان كرد . و پسر ملك ، دليرترين اهل روزگار بود و رعد شاه نام داشت . ايشان تا دو ماه ، كوه و صحرا همىنورديدند تا به شهر عمان برسيدند و آن شهر را احاطت كردند . و عجيب از اين كار فرحناك بود و گمان ميكرد كه ظفر خواهد يافت . و جمرقان و سعدان با تمامت دليران بيرون آمده ، مقاتله همىكردند كه كليجان ، ايشان را بديد و خبر ايشان بملك غريب بياورد . و ملك غريب سوار گشته ، در ميان لشگر كافران شد . در آن هنگام ، سعدان بانتظار مبارز ايستاده بود . دليرى از دليران هندى بمبارزت او برآمد . سعدان ، عمودى بر وى بزد و استخوانهاى او را درهم شكست . مبارز دومين و سيمين برآمدند . سعدان ايشان را نيز بكشت و همواره مبارزان را يكيك همىكشت تا سى تن از دليران كفار بكشت . در آن هنگام ، دليرى از هنديان كه بطاش نام داشت و در ميدان جنگ با پنج هزار سوار برابر بود ، بمبارزت برآمد . و او عم ملك طركنان بود . چون نزديك سعدان رسيد ، به او گفت : اى پستترين عرب ، ترا رتبت بدان مقام رسيد كه دليران پادشاه هند بكشى ؟ بدان كه امروز ، ترا آخر زندگى است . چون سعدان اين سخن بشنيد ، در خشم شد و بر بطاش حمله كرد و با عمود خواست كه او را بزند . عمود از او خطا كرد . سعدان با عمود به زمين آمد و هنوز از جاى برنخاسته بود كه كافران ، بند برو بنهاده ، بسوى خيمههاى خويشتن بكشيدند . چون جمرقان ، سعدان را دستگير ديد ، مهميز بر اسب زد و بر بطاش