مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

185

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : اى برادر ، رأى تو چيست ؟ غريب گفت : اگر ما بر ايشان نتازيم ، ايشان بسوى ما باز خواهند گشت . آنگاه مرعش و غريب ، لشگر را فرمودند كه تا سه روز آمادهء سفر شوند . لشگريان بسيج سفر ديدند و همىخواستند كه بكوچند كه ناگاه عفريتان كه سهيم را برده بودند ، بازگشتند و در پيش غريب ، زمين ببوسيدند . غريب از قوم خود جويان گشت . گفتند : برادر تو عجيب چون از جنگ بگريخته ، بسوى بلاد هند رفته و از پادشاه آنجا يارى خواسته است و او نيز عجيب را پناه داده و كتابها بنواحى هند نوشته است و لشگرى بىپايان جمع آمده و اكنون قصد مملكت عراق دارند . چون غريب ، سخن او بشنيد ، گفت : به زودى پروردگار يگانه ، مرا نصرت خواهد داد و ايشان را هلاك خواهم كرد . پس از آن مرعش با غريب گفت : اى ملك انسيان ، بنام خداى بزرگ سوگند كه ناچار با تو بيايم و دشمنان ترا هلاك كنم و ترا بآرزوى خويشتن برسانم . غريب ، او را ثنا گفت و آن شب را به نيت رحيل بخفتند . چون بامداد شد ، كوچ كرده ، بسوى كوه قاف روان شدند . آن روز را برفتند و در روز دوم به قصد قصر ابلق و شهر مرمر روان بودند . و آن شهر را از سنگهاى مرمر ، بارق بن فاتح بنا كرده بود و قصر ابلق نيز از بناهاى او بود . و آن قصر را قصر ابلق از آن ميگفتند كه او را خشتى از زر و خشتى از سيم بود و در روى زمين ، مانند او بنائى نبود . پس چون به شهر مرمر نزديك شدند و در ميانهء ايشان و شهر مرمر ، مسافت نصف روز بيش نماند ، آنگاه از بهر راحت فرود آمدند . مرعش ، عفريتى بمعلوم كردن اخبار فرستاد . چون فرستاده بازگشت ، گفت : اى ملك ، در شهر مرمر از قبايل جنيان ، بيش از برگهاى درختان و قطره‌هاى باران هستند . ملك مرعش با غريب گفت : اى پادشاه انسيان ، تدبير چيست ؟ غريب گفت : اى ملك ، لشگر خود را چهار بخش كن . چون نيمهء شب شود ، هر بخش از يك سوى بكافران هجوم آورند و آوازها بتكبير بلند كنند و از ايشان دور شوند . آنگاه ببين كه بر قبايل جنيان چه خواهد رفت . درحال ، مرعش خود را حاضر كرد و چنان كرد كه غريب گفته بود .