مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

177

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بركشيد . آن شمشير مانند آفتاب بدرخشيد . و او را طول ، ده وجب و عرض ، سه وجب بود . غريب خواست كه آن را با خود بياورد ، مرعش گفت : اگر توانى او را به كار برى ، مضايقت نيست . غريب گفت : آرى ، توانم به كار برد . پس از آن او را بدست گرفت و در دست او بعصاى چوبين همىمانست . حاضران را عجب آمد . گفتند : آفرين بر تو اى امير دليران . آن‌گاه مرعش بغريب گفت : اين ذخيره‌ها كه پادشاهان روى زمين در حسرت او هستند ، از آن تست . اكنون سوار شو تا تفرج كنيم . غريب و مرعش سوار شدند و جنيان و انسيان در خدمت ايشان همىرفتند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پنجاه و چهارم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ملك غريب و ملك مرعش در شهر همىگشتند و بخانه‌ها و محلها تفرج مىكردند . پس از آن از شهر بدرآمده ، بتفرج باغها بگرائيدند و تا هنگام شام تفرج مىكردند . آنگاه بقصر يافث بن نوح بازگشته ، مائده از بهر ايشان بياوردند . ملك غريب و ملك مرعش و سهيم ، خوردنى بخوردند . آنگاه غريب بملك جنيان گفت : اى ملك ، قصد من اينست كه بسوى قوم خود روم . چون مرعش سخن او بشنيد ، گفت : اى برادر ، به خدا سوگند كه من از تو جدا نخواهم شد و تا يك ماه ترا نخواهم گذاشت كه به روى . غريب با او مخالفت نتوانست كرد . يك ماه در شهر يافث بن نوح بماندند . و ملك مرعش ، هديتها و تحفه‌هاى بزرگ كه يكى از آنها در پيش پادشاهان انسيان يافت نميشد ، بملك غريب بداد . و از براى او تاجى مكلل ببخشود كه هيچ‌چيز با او برابرى نميكرد . پس از آن همهء اين هديتها در صندوقها كرده ، پانزده تن از عفريتان را بخواند و بايشان گفت : آمادهء سفر شويد و ملك غريب و سهيم را ببلاد خودشان برسانيد . آن شب را بخفتند . چون بامداد شد ، هفتاد هزار عفريت كه بزرگ ايشان برقام نام داشت ، با