مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

174

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

غريب حاضر آمد ، ملك برپاى خاست و او را در آغوش كشيد و جبين او را بوسه داد . و جنيان بغريب و سهيم جمع آمدند و سر و دست ايشان ببوسيدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پنجاه و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، مرعش ، ملك جنيان با قوم خود هدايت يافتند و غريب و سهيم را حاضر آورده ، بر جبين ايشان بوسه دادند . پس از آن ، ملك بر تخت مملكت بنشست و غريب و سهيم را در چپ و راست بنشاند و گفت : اى آدمىزاد ، چگوئيم تا مسلمان شويم ؟ غريب گفت : بگوئيد لا إله الا اللّه . ملك با قوم خود ، شهادتين بگفتند و از دل و زبان ، مسلمان شدند . غريب ، ايشان را آداب نماز بياموخت . پس از آن غريب را از قوم خود ياد آمد و آهى دردناك بركشيد . ملك جنيان به او گفت : اكنون كه دور محنت و اندوه سپرى شده و هنگام شادى و انبساط رسيده ، حزن ترا سبب چيست ؟ غريب گفت : اى ملك ، من دشمنان بسيار دارم و از ايشان بر قوم ترسانم . و حكايت خود و عجيب را از آغاز تا انجام حديث كرد . ملك گفت : اى ملك آدميان ، من كسى بفرستم كه خبر از قوم تو بازآورد . تو درين مكان توقف كن چندان‌كه از ديدن تو سير شوم . آنگاه مرعش ، دو عفريت را بخواست كه يكى را نام ، كليجان و ديگرى را نام ، قورجان بود . چون عفريتان حاضر آمدند ، زمين بوسه دادند . ملك بايشان گفت : بسوى يمن روان شويد و از لشگر غريب و سهيم خبر آوريد . و عفريتان درحال ، روان شدند . غريب و سهيم را كار بدينگونه شد . و اما لشگر مسلمانان چون بامداد شد ، سوار گشته ، قصد قصر ملك غريب كردند . خادمان بايشان گفتند كه : ملك با برادر خود ، سهيم سحرگاهان سوار گشته ، از قصر بيرون رفتند . سرهنگان لشگر چون بشنيدند ، بكوه و صحرا پراكنده شدند و ايشان را جستجو هميكردند تا اينكه بوادى عيون برسيدند . اسلحهء غريب