مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

172

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خليل بديد ، دانست كه او مسلمانست . و مرعش پرستش آتش ميكرد . بانگ بر قوم خود زد كه : خداى مرا بياوريد . درحال ، تنور زرين بياوردند و آتش اندرو بيفروختند و عقاقير در وى بريختند . آنگاه ازو شعله‌هاى سبز و زرد و سرخ بالا شد . ملك مرعش و حاضران ، او را سجده كردند . و لكن غريب و سهيم ، تكبير همىگفتند و به يگانگى پروردگار شهادت همىدادند ، كه ملك مرعش سر بركرد . سهيم و غريب را ديد كه ايستاده‌اند و سجده نكرده‌اند . گفت : اى پليدكان ، شما از بهر چه سجده نكرده‌ايد ؟ غريب گفت : اى پليد ، سجده ، جز بخداى يگانه به چيزى نشايد . چون مرعش اين سخن بشنيد ، چشمانش بگرديد و بانگ بر قوم خود زد كه : اين دو سگ را ببنديد و بخداى من نزديك آوريد . درحال ، ايشان را بستند و خواستند كه در تنور افكنند . ناگاه شرفه‌اى از شرفه‌هاى قصر بتنور افتاد . تنور بشكست و آتش فرونشست . غريب آواز بتكبير بلند كرد و مرعش گفت : اى پستترين آدميان ، تو ساحرى و بخداى من سحر كردى كه اين حالت بر وى روى داد . گفت : اى مجنون ، اگر خداى تو كرامت ميداشت ، اين ضرر از خويشتن منع ميكرد . مرعش چون اين سخن بشنيد ، برآشفت و بخروشيد و او را دشنام داد و بغريب گفت : بدين خودم سوگند كه ترا نكشم مگر در آتش . و فرمود كه ايشان را بزندان بردند و صد عفريت را بجمع آوردن هيزم بسيار بفرمود . چون جمع آوردند ، گفت كه آتش بر وى بزنند . آتش بدان هيزم زدند و تا بامدادان ، هيزم شعله‌ور بود . پس از آن مرعش در تختى زرين و مرصع بر پيلى سوار شد و قبايل جن در چپ و راست او بودند . آنگاه غريب و سهيم را حاضر آوردند . چون ايشان شعلهء آتش بديدند ، از پروردگار يگانه يارى جستند و پيوسته در تضرع و زارى بودند كه ابرى از سوى غرب برآمد و مانند سيل ، باريدن گرفت و آتش بنشست . ملك و لشگر او هراسان شدند و بقصر اندرآمدند . پس از آن ملك روى بوزير و بزرگان دولت كرد و بايشان گفت : در كار اين دو مرد چه ميگوئيد ؟ ايشان گفتند : اى ملك ، اگر ايشان بر حق نبودند ، اين كارها به آتش نمىرفت . ما را سخن