مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

169

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

بامداد ، شمشير به يكديگر زدند و كوشش فرونگذاشتند . على الصباح ، ملك غريب بانگ بر قوم خود زد و گفت : اى پرستندگان خداى يگانه ، بكافران حمله كنيد . مسلمانان بكفار حمله كردند و ايشان را طعمهء شمشيرها و تيرها نمودند . بقية السيف خواستند كه به شهر اندر شوند . جمرقان بيرون آمد و خلقى انبوه از ايشان بكشت و بازماندگان در كوه و هامون پراكنده شدند . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و پنجاهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، چون لشگريان اسلام بكافران حمله كردند و ايشان را با شمشيرهاى برنده از هم بدريدند ، بقيت السيف در كوه و هامون پراكنده شدند و لشكريان اسلام بسوى شهر عمان بازگشتند . ملك غريب بقصر جلند داخل شد و بر تخت او بنشست و بزرگان دولت در چپ و راست او بايستادند . آنگاه جلند را بخواست و اسلام بر وى عرضه داشت . و اسلام قبول نكرد . ملك غريب فرمود بر دارش كردند و چندان تيرش بزدند كه بخارپشت همىماند . پس از آن ، غريب ، خلعتى بجمرقان بخشود و شهر به او سپرد و گفت كه : اين قلعه ، تو گشوده‌اى . از آن تو باشد . درحال ، جمرقان بر پاى ملك بوسه داد و او را بدوام نصرت و عزت دعا نمود . پس از آن خزينه‌هاى جلند بگشود و تا ده روز زر و مال بسپاهيان همىداد . پس از آن ، غريب شبى از شبها بخفت و خوابى هولناك ديده ، با هراسى تمام از خواب بيدار شد و برادر خود ، سهيم را بيدار كرد و به او گفت : در خواب ديدم كه من در باديه‌اى هستم . دو پرندهء بزرگ بسوى من آمدند كه ساقهاى آنها مانند نيزه‌ها بود . آن پرندگان بما هجوم كردند . ما از ايشان بهراس اندر شديم . خوابى كه ديده‌ام ، همين است . سهيم الليل چون خواب او بشنيد ، گفت : اى ملك ، اين دشمنى است بزرگ . ترا از او حذر بايد . ملك غريب ، بقيت آن شب