مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
157
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
اين ابيات برخواند : يكى نامدارى ز ايران منم * كه خو كردهء جنگ شيران منم بسى سر جدا كرده دارم ز تن * كه جز خاك تيره نبودش كفن بسى شهرياران كه بستم ببند * ز پيلان گرفتم بخم كمند و سبب آمدن جمرقان اين بوده است كه چون او با قبيلهء خود از كوفه بدر آمده ، ده روز كوه و صحرا همىنورديد . كه روز يازدهم در منزلى فرود آمدند . چون نيمهء شب شد ، جمرقان ، قوم خود را فرمان رحيل داد و خود نيز سوار گشته ، در پيش روى قوم خود همىرفت كه بدان مرغزار رسيده ، با جوانمرد ملاقات كرد . و آن ابيات بخواند و شمشير به جوانمرد برآهيخت و او را دو نيمه كرد و ساعتى در آن مكان بايستاد تا سواران او برسيدند . ايشان را از ماجرى بياگاهانيد و بايشان گفت : در اطراف اين سرزمين پراكنده شويد و من با مردان بنى عامر در اين مكان بايستم . چون لشگريان دشمن برسند ، من بر ايشان حمله كنم و آواز اللّه اكبر برآورم . چون شما آواز من بشنويد ، از هر سوى ، تكبيرگويان حمله آوريد . لشگريان پراكنده شدند و در اطراف آن سرزمين هميگشتند كه صبح بدميد . آنگاه لشگر جوانمرد را ديدند كه چون رمهء گوسپندان برآمدند و كوه و صحرا از ايشان مالامال شد . در آن هنگام ، جمرقان با مردان بنى عامر ، آواز بتكبير بلند كردند و لشگريان اسلام از هر سوى برآمدند . كافران مدهوش ماندند و تيغ بر يكديگر بنهادند و اسلاميان نيز از چهار سوى بر ايشان حمله آوردند . نيمى از لشگريان كفار كشته شدند و نيمى ديگر راه گريز در پيش گرفتند . مسلمانان بر اثر ايشان برفتند . تا نيمهء روز ، ايشان را كشتند و دستگير كردند . هنگام ظهر ، اسلاميان با هفت هزار اسير بازگشتند و كافران جز بيست و شش هزار تن كه بسيارى از ايشان مجروح بودند ، بازنگشتند . جمرقان ، غنيمتها را با هزار سوار بسوى كوفه فرستاد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .