مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

155

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خلعت فاخر داد و او را در عراق ، نايب خود گردانيد و مهديه را به او بسپرد . پس از آن با بيست هزار سواره و ده هزار پياده روان گشت و به شهر عمان و سرزمين يمن روان شد . و اما عجيب چون با شكست‌يافتگان قوم خود به شهر عمان رسيد ، جلند بن كركر از آمدن عجيب بسرزمين او در عجب شد و با قوم خود بملاقات او بيرون دويد . قوم جلند بيرون رفته ، عجيب را ملاقات كردند . عجيب ، گريان و محزون بنزد جلند درآمد . و دختر عجيب ، زن جلند بود و جلند از آن دختر ، فرزندان داشت . چون جلند ، عجيب را در آن حالت بديد ، به او گفت : حكايت خود با من بازگو . عجيب ، حكايت خود را از آغاز تا انجام بر وى فروخواند و آنچه از غريب بر وى رفته بود ، همه را بازگفت و گفت : اى ملك ، برادرم غريب ، مردمان را بپرستش خداى آسمان همىخواند و ايشان را از پرستيدن اصنام منع مىكند . چون جلند اين سخن بشنيد ، برآشفت و بخروشيد و گفت : به آسمان سوگند كه از قوم برادرت در روى زمين ، كسى باقى نگذارم . تو بازگو كه ايشان را در كجا گذاشتى و ايشان چند هزارند ؟ عجيب گفت : من ايشان را در كوفه گذاشتم و ايشان پنجاه هزار بودند . آن‌گاه جلند ، وزير خود ، جوانمرد را بخواست و به او گفت : صد هزار سوار دلير با خويشتن بردار و بسوى مسلمانان شو و ايشان را