مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
152
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
خونخواهى و برداشتن ننگ ، سوار شد و همىرفت تا به آن قوم برسيد . و آواز باللّه اكبر بلند كرد و در حملهء نخستين ، بيست تن از ايشان بكشت . پس از آن در ميان ميدان با دلى بىهراس بايستاد و گفت : كجاست جمرقان كه بمبارزت من برآيد ؟ تا جام اجل بر وى بچشانم و جهان را از آن ناپاك ، پاك سازم . هنوز غريب را سخن تمام نشده بود كه جمرقان مانند كوه آهنين پديد شد . و او دليرى بود بلندقامت . سخن ناگفته و سلام ناكرده بغريب حمله كرد . و غريب نيز به او حمله كرد . و جمرقان را عمودى بود آهنين كه اگر بكوهش ميزد ، كوه را فرومىكوفت . آن عمود بلند كرده ، خواست كه بر سر غريب بزند . غريب ، خود را بيك سو كشيد . عمود بر زمين آمد و يك ذراع فروشد . پس از آن غريب ، دبوس بگرفت و بر ساعد جمرقان زد . جمرقان را انگشتان سست شد و عمود از دست او بيفتاد . درحال ، غريب از خانهء زين خم شد و عمود را بربود و بر پهلوى جمرقان زد . جمرقان چون نخل بريده به زمين بيفتاد . آنگاه سهيم الليل ، او را گرفته ، بازوان ببست و رسن در گردن او كرده ، بكشيد . و سواران غريب با سواران جمرقان در آميختند . پنجاه تن از قوم جمرقان كشته شد و بقيت السيف بگريختند و بقبيلهء خويشتن برسيدند و بانگ بر ايشان زدند . هركس در ميان قبيله بود ، سوار شد و خبر بازپرسيدند . ايشان را از ماجرى آگاه كردند . چون ايشان دستگيرى جمرقان بشنيدند ، به يارى او بشتافتند . ملك غريب چون جمرقان را اسير كرد و دليران او را از هم بپاشيد ، از اسب فرود آمد و جمرقان را حاضر آورد . جمرقان فروتنى كرد و گفت : اى دلير زمان ، من در پناه توام . غريب به او گفت : يا كلب العرب ، چرا راه بندگان خدا بستهاى و از خداوند زمين و آسمان هراس ندارى ؟ جمرقان گفت : اى امير ، خداوند زمين و آسمان كيست ؟ غريب گفت : اى خدانشناس ، ترا پرستش بكيست ؟ جمرقان گفت : خدائى را كه از روغن و عسل عجين شده همىپرستم و پارهاى اوقات او را ميخورم و ديگرى بجاى او بسازم . غريب بخنديد و به او گفت : اى نادان ، چرا بخداى يگانه پرستش نمىكنى ؟ كه او بر همه چيز قادر است .