مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

15

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گرفته ، به يارى برآمدند . هردو گروه بهم رسيده ، تيغها بركشيدند و يكديگر را هميزدند تا اينكه خلقى بسيار از هردو سو كشته شدند . و نيز اى ملك ، از جمله مكر زنان شنيده‌ام كه زنى را شوهر ، درمى داد كه برنج بخرد . زن ، درم برداشته ، بدكه رزاز رفت . رزاز ، درم بستد و برنج بداد . ولى به آن زن باشارت و غمز و كنايت و رمز ميگفت : برنج با شكر خوبست . اگر تو نيز شكر ميخواهى ، بدكان اندر آى و ساعتى در نزد من برآساى . زن به اين سخنان نرم گشته ، برزاز دلگرم شد و بدكان رفته ، با رزاز بنشست . رزاز با شاگرد خود برمز گفت : يك درم شكر از بهر اين زن بسنج . شاگرد ، دستارچه از زن بستد و برنجى كه در گوشه دستارچه بود ، خالى كرده ، بجاى او خاك بگذاشت و بعوض شكر ، سنگ بدستارچه اندر كرده ، دستارچه فروبست و در آنجا بگذاشت . چون زن از نزد رزاز بدرآمد ، دستارچه بگرفت و بسوى منزل بازگشت و گمان ميكرد كه در دستار ، برنج و شكر است . چون به منزل رسيد ، دستارچه در پيش شوهر گذاشت و دستارچه بگشود . سنگ و خاكى كه درو بود ، پديد گشت . شوهرش به او گفت : مگر قصد تعمير خانه داشتيم كه خاك و سنگ آوردهء ؟ زن دانست كه رزاز ، نيرنگ به كار برده و دام برو نهاده . چون ديگ را نيز آورده بود ، با شوهر گفت : اى مرد ، از حادثه كه