مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
149
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
كردند . آنگاه ظلمت شب ، جهان را فروگرفت . هردو گروه ، آتشها بيفروختند و پاسبانها بگماشتند تا اينكه روز برآمد . غريب برخاسته ، وضو گرفت و دو ركعت نماز بقانون ابراهيم عليه السلام بجاآورد و بكوفتن طبلهاى جنگ بفرمود . طبلهاى جنگ بزدند و علم بيفراشتند و دليران ، اسلحهء جنگ در پوشيده ، سوار شدند و بميدان جنگ برآمدند . نخستين كسى كه قدم به ميدان نهاد ، ملك دامغ ، عم ملك غريب بود كه اسب در ميدان رانده ، مبارز خواست . دليرى از شجاعان كفار بمبارزت او برآمد و سخن ناگفته بملك دامغ حمله كرد . و هنوز او را دست در هوا بود كه ملك دامغ ، نيزه بر سينهء او كوفت و بدوزخش فرستاد . شجاعى ديگر و شجاعى ديگر تا هفتاد مرد بمبارزت برآمدند و همگى هلاك شدند . در آن هنگام ، مردان كفار از مبارزت بازايستادند . عجيب بانگ بر ايشان زد كه : اگر همه شما يكيك بمبارزت او رويد ، همهء شما را هلاك خواهد كرد . شما بيك دفعه برو حمله كنيد و اثر او را از روى زمين برداريد . در آن هنگام ، بيرق پيش بردند و هر دو گروه به يكديگر برآميختند و خون مانند سيل روان شد و دليران ، داد دليرى بدادند و بىدلان ، پشت بخصم كرده ، بگريختند . و پيوسته آتش جنگ شعلهور بود تا اينكه شب برآمد و طبل بازگشت بزدند . ملك غريب ، راضى نگشته ، دوباره بمشركان هجوم آورد و دليران اسلاميان بر اثر او روان شدند . بسيار از گردنها بزدند و كمرها بشكستند و خيمهها بتاراج بردند و بسى پيران و جوانان اسير كردند . و هنوز صبح ندميده بود كه كفار ، آهنگ گريز كردند و لشگريان اسلام تا هنگام صبح بر اثر ايشان روان بودند و بيش از بيست هزار تن اسير كردند . و غريب در دروازهء كوفه فرود آمد و منادى را فرمود در شهر ، نداى امان دردهد و بگويد : هركس پرستش اصنام بگذارد و بيگانگى پروردگار اعتراف كند ، در امان ملك غريبست . منادى در كوچههاى شهر ، نداى امان داد و خرد و بزرگ شهر ، مسلمان شدند و همگى بيرون آمده ، اسلام خود را بملك غريب عرضه