مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

143

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خيمه‌اى جز خيمهء خود ، بسته يافت . گفت : سبحان اللّه . اين چه حالتست ؟ عجيب بانگ بر وى زد و به او گفت : اى تخمهء ناپاك ، همىخواستى مرا بكشى و خون پدر و مادر از من بگيرى . من اكنون تو را نزد ايشان بفرستم و دنيا را از شر تو آسوده كنم . غريب گفت : يا كلب الكفار ، زود خواهى ديد كه پروردگار يگانه ، چگونه انتقام خواهد كشيد . تو بجان خويشت رحمت آور و با زبان فصيح بگو لا إله الا اللّه ابراهيم خليل اللّه . چون عجيب اين سخن از غريب بشنيد ، درياى غضبش موج‌زن شد . جلاد بخواست و نطع بگسترد . آنگاه وزير عجيب كه در باطن مسلمان بود ، برخاسته ، زمين ببوسيد و گفت : اى ملك ، شتاب مكن تا غالب از مغلوب بشناسيم . كشتن اين مرد بر ما آسانست . و اگر مغلوب شويم ، شايد زندگى او سودى بما ببخشد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب ششصد و سى و نهم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، آنگاه عجيب فرمود برادر خود را با دو زنجير و دو غل محكم ببستند و هزار دلير بپاسبانى او بگماشت . چون قوم غريب شب را بروز آوردند و ملك را نيافتند ، مانند رمهء بىشبان بودند و نميدانستند كه چكار كنند . سعدان غول بانگ بر ايشان زد كه : اى قوم ، توكل بخداى يگانه كنيد . كه او همهء بديها از شما دور گرداند . آنگاه عرب و عجم ، آهن‌پوش گشتند و باسبان پيل‌پيكر سوار شدند . نخستين كسى كه بمبارزت شتافت ، غول كوهى بود و عمود آهنين دويست منى در دست داشت . بانگ بر كافران زد كه : اى پرستندگان اصنام ، بمبارزت من برآئيد . كه امروز روز هلاك شماست . و هركس مرا ميشناسد ، خود را از شر من نگاه دارد و هركس مرا نميشناسد ، من خويشتن برو بشناسانم كه من سعدان غول ، كمين غلام ملك غريبم . اگر مبارزى هست ، بدرآيد . در آن حال ، دليرى از كافران بمبارزت