مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

13

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

دخترك ديوصورت درحال ، برجسته ، باسب سوار شد و با ملكزاده گفت : چرا روى تو دگرگون گشت ؟ ملك‌زاده گفت : چيزى بخاطر آوردم كه مرا اندوهگين ساخت . دخترك جواب داد : از لشگر پدرت يارى جوى و دليران سپاه را پناه گير . ملكزاده گفت : اندوهى كه مراست ، از لشگر پدر ، چاره نتوان كرد . دخترك پرسيد : از ذخاير پدر ، يارى جو . جواب داد : از مال و ذخاير نيز كارى برنيايد . دخترك پرسيد : شما را گمان اينست كه خدائى در آسمان داريد كه او مىبيند و لكن ديده نميشود و او بر همه چيز قادر است . ملكزاده جواب داد : آرى . جز او پناهى نداريم . دخترك گفت : او را بخوان . شايد كه ترا خلاص كند از من . آنگاه ملكزاده سر بسوى آسمان كرده ، با دلى محزون گفت : پروردگارا درين بليت كه مرا روى داده ، از تو يارى همىجويم . درحال ، دخترك بر زمين افتاده ، بسوخت و بسان خاكستر از هم بپاشيد . ملكزاده ، حمد خداى تعالى بجاى آورده ، شكر بگذاشت و تند همىراند تا اينكه خداى تعالى او را براهى راست دلالت كرد و به شهر خويشتن برسيد و پس از نوميدىها ، از لقاى پدر شادمان گشت . و همه اين محنتها كه بملك‌زاده روى داد ، از رأى ناصواب وزير بود كه همىخواست او را هلاك كند . ولى خداى تعالى ، او را نصرت داده ، از هلاك ، خلاص نمود . اى ملك ، من اين حكايت با تو گفتم تا بدانى كه وزير بدفطرت را با ملوك ، دل ، صاف نشود و نيكى بجاى ملك روا ندارند . تو نيز اى ملك ، بسخن وزير گوش مدار . از ستمگر برحذر باش . ملك چون سخنان كنيز بشنيد ، بكشتن پسر بفرمود . آنگاه وزير سيم در آستان ملك حاضر گشته ، پايهء تخت ببوسيد و گفت : اى ملك ، من دولت‌خواه توام و ترا براى رزين اشارت ميكنم . تو پند من بنيوش و در كشتن پسر شتاب مكن . كه او ترا نور ديده و ميوهء دل است . بسا هست كه گناه او بسى سهل باشد و اين كنيزك ، او را در چشم تو بزرگ مينمايد . چنان كه مردمان دو دهكده ، يكديگر را از بهر قطرهء عسل كشتند . ملك گفت : اين حكايت بازگو . چگونه بوده است ؟ وزير گفت : اى ملك ،