مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

124

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

سعدان گفت : از چه رهگذر مرا با خود نميبرى ؟ گفت : از آن‌كه تو دختر ملك شاپور را اسير كرده‌اى . اگر چشم او بر تو افتد ، گوشت تو بخورد و خون تو بنوشد . چون غول كوهى اين سخن بشنيد ، بلند بخنديد و گفت : يا سيدى ، بزندگى تو سوگند كه اگر تمامت عجم و ديلم بر من جمع آيند ، ساغر هلاكت بهمهء ايشان بنوشانم . غريب گفت : تو بدينسان هستى كه گفتى . و لكن تو در قلعهء خويشتن باش تا من بسوى تو بازگردم . سعدان گفت : سمعا و طاعة . پس سهيم الليل بسوى قبيلهء بنى قحطان روان شد و غريب با قوم خود و سواران عجم ، فخرتاج را برداشته بسوى ملك عجم روان شدند . ايشان را كار بدينگونه شد . و اما ملك شاپور بانتظار آمدن دختر خود از دير النار بنشست تا اينكه ميعاد بسرآمد و فخرتاج بازنگشت . ملك شاپور چهل وزير داشت . بزرگترين ايشان را به پيشگاه بخواست و به او گفت : اى وزير دانشمند ، دخترم بازنگشت و ميعاد بگذشت . تو اكنون رسولان بسوى دير نار بفرست تا خبر او را تحقيق كرده ، بازگرداند . درحال ، وزير ، سرهنگى را حاضر آورده ، بسوى دير نار بفرستاد . فرستاده بدير برسيد و از راهبان ، فخرتاج را جويان گشت . راهبان گفتند : امسال ما او را نديده‌ايم . فرستاده بسرعت بازگشت . وزير را از آنچه شنيده بود ، بياگاهانيد . وزير به پيشگاه ملك بشتافت . او را از واقعه آگاه كرد . حالت ملك دگرگون شد و تاج از سر بينداخت و موى خويش بكند و بى خود بيفتاد . گلابش همىفشاندند تا به خود آمد و با دل محزون بگريست و گفت : من نور ديدگان ز لقاى تو داشتم * يك سينه پر ز مهر و هواى تو داشتم من جان و زندگى خود اى جان و زندگى * گر دوست داشتم ز براى تو داشتم با اين دل شكسته و اين جان ناشكيب * كى طاقت فراق لقاى تو داشتم پس از آن ، ده تن از سرهنگان را بخواست و فرمود كه ده هزار لشگر سوار شوند و هر سرهنگى بكشورى رفته ، ملكهء فخرتاج را جستجو كنند و از