مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

11

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

گفت : چگونه بوده است آن حكايت ؟ كنيز گفت : اى ملك پيروزبخت ، حكايت شنيده‌ام كه پادشاهى را پسرى بود كه او را بسى دوست مىداشت و از همهء فرزندانش عزيزتر ميشمرد . روزى ملك‌زاده با پدر خود گفت : هميخواهم كه بنخجيرگاه شوم . ملك ، او را جواز نخجير داد . وزير را فرمود كه با او بنخجير شود و مهمات او را برآورد . آنگاه وزير ، ساز و برگ رحيل كرده ، خدم و حشم برداشته ، با ملك‌زاده رو بنخجير كردند . و هميرفتند تا بسرزمينى خرم و سبز برسيدند كه نخجير بسيار در آن مرغزار بود . ملكزاده فرمان انصراف داده ، هنگام بازگشتن ، غزالى كه از گله دور افتاده بود ، ملك را پيش آمد . خاطر ملكزاده بصيد كردن او شوقمند شد و درو طمع كرد . با وزير گفت : هميخواهم از پى اين غزال روم . وزير گفت : آنچه ترا بخاطر گذشته ، بكن . كه عين صوابست . آنگاه ملكزده تنها از پى غزال روان شد و تا شامگاه در طلب او در تك‌ودو بود . چون هنگام شام شد ، غزال بكوهى هولناك فراز رفت و شب تاريك شد .