مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

99

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس از آن آب خواسته ، وضو گرفته ، فريضهء مغرب و عشا بجاآورد و بنشست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هفتاد و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، قمر الزمان ، نماز مغرب و عشا به جا آورده ، بر تخت نشست و تلاوت هميكرد تا اينكه سورهء بقره و آل عمران و يس و الرّحمن و تبارك و معوذتين بخواند و ختم بدعاهاى ديگر كرده ، بخداى تعالى استعاذه نمود . و بفراز تخت در روى بستر اطلس كه با پرنيانش پر كرده بودند ، جامه بركند و با يك پيراهن كتان بلند كه طراز زرّين داشت ، بخفت و به ماه شب چهارده همىمانست . پس روىاندازى از حرير ، سركشيده ، بخسبيد و شمعى روشن در زير پا و شمعى ديگر در بالين داشت . و بآرام هرچه تمامتر غنوده بود تا اينكه سه يك از شب بگذشت . و نميدانست كه در غيب ، علّام الغيوب از براى او چه مقدّر كرده . اتفاقا آن مكان ، بسيار قديم و سالها ميشد كه رفت‌وآمد مردمان از آنجا بريده بود . و در آن مكان ، چاهى بود كه در آنجا جنّيه از ذرّيهء ابليس منزل داشت . و آن جنّيه را نام ، ميمونه و دختر دمرياط ، پاشاه طايفهء جانّ بود . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و هفتاد و ششم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، ميمونه دختر دمرياط ، پادشاه طائفهء جان بود . چون قمر الزّمان ، ثلث شب را بخفت ، آنگاه ميمونه از چاه بدرآمد و قصد آسمان كرد كه از خبرهاى آسمانى آگاه شود . چون بكنار چاه رسيد ، نورى بديد كه بخلاف عادت معهود ، برج را روشن كرده . و آن عفريت ، سالها بود كه در آن چاه منزل