مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

91

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون شمس النهار ، خواندن كنيزك بشنيد ، طاقت نشستنش نماند و بى خود افتاد . خليفه فرياد زد . كنيزكان نيز فرياد برآوردند . پس خليفه خواست كه او را بردارد ، مرده‌اش يافت و بمرگ او محزون گشت و فرمود كه عود و دف و چنگ و آلات طرب را بشكستند . و شمس النهار را در حجرهء گذاشت . خود نيز باقى آن شب را در نزد او بروز آورد . چون روز برآمد ، فرمود كه غسلش دهند و كفنش كنند و بخاكش سپارند . و خود ، محزون و اندوهناك بنشست و از حالت او نپرسيد و كار او را تفتيش نكرد . پس از آن كنيزك با گوهرفروش گفت : ترا به خدا سوگند مىدهم كه وقت بيرون آمدن جنازهء على بن به كار ، مرا باخبر كن و هنگام خاك سپردن او مرا حاضر گردان . گوهرى با كنيزك گفت : مرا بهر جاى توان يافت . ولى بر تو رسيدن ، مشكل است . كنيزك گفت : چون شمس النهار را مرگ دررسيد ، خليفه ، كنيزكان خود آزاد كرد و من نيز از آزاد كردگانم و بر تربت شمس النهار مقيم هستم و او را مقبره ، فلان مكانست . پس من با او برخاسته ، بدان مكان رفتيم و شمس النهار را زيارت كرده ، از پى كار خويش شديم . و پيوسته منتظر جنازهء على بن به كار بوديم تا اينكه جنازه را بياوردند . اهل بغداد از براى جنازه بيرون رفتند . من نيز همان كنيزك را در ميان زنان ديدم . بيش از همه اندوهناك بود . و من در بغداد ، جنازهء نديده بودم كه بدينسان بزرگش شمرند و حرمتش بدارند . پس جنازه را با كمال تعظيم همىآورديم تا بگورستان رسانده ، بخاكش سپرديم . و من پيوسته به زيارت او و شمس النهار مىرفتم . شهرزاد گفت : آنچه از حديث ايشان به من رسيده ، همين است . و لكن اين عجبتر و طرفه‌تر از حكايت ملك شهرمان نيست . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .