مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

90

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آنچه وصيت كرده بود ، به او بازگفتم . و به او گفتم و اشارت كردم : بتجهيز او بشتاب . چون مادر ابن به كار از ماجرا آگاه شد ، بى خود بيفتاد . چون به خود آمد ، بر آنچه گفته بودم آهنگ كرد و من بخانهء خود بازگشته و با حزن‌واندوه همىرفتم و در كار على بن به كار بحيرت و فكرت بودم كه ناگاه زنى دامان مرا بگرفت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و شصت و هشتم برآمد شهرزاد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گوهرى گفت : ناگاه زنى دامان مرا بگرفت . چون نيك نظر كردم ، ديدم كنيز شمس النهار است ولى بسى شكسته‌خاطر و پريشان حال است . چون يكديگر بشناختيم ، هردو گريان گشتيم . تا خانه بيامديم . پس به او گفتم : دانستى كه على بن به كار را چگونه شد ؟ گفت : لا و اللّه . من او را از حادثه خبردار كردم و از حال خاتونش بازپرسيدم . گفت : خليفه در حق او سخن كس نپذيرفت و كارهاى او با بمحامل نيكو حمل كرد و به او گفت : اى شمس النهار ، تو در نزد من بسى عزيز هستى و از بهر مالش خصم ، من همه كار از تو تحمل كنم . پس از آن خليفه امر كرد قصرى از براى او جدا كردند و غرفه‌اى را از استبرق و ديبا فرش نمودند . و از آن روز ، شمس النهار در نزد خليفه ، رتبت بلند و جايگاه بزرگ داشت . اتفاقا روزى خليفه با شمس النهار به حديث‌گويى بنشستند و ساير خاصه‌گان خليفه حاضر بودند و هركدام در مرتبهء خويش نشسته بودند و شمس النهار را در نزد خود نشانده بود . در آن هنگام ، خليفه ، كنيزكى را خواندن فرمود . كنيزك عود گرفته ، بنواخت و اين ابيات برخواند : به چشم كرده‌ام ابروى ماه سيمائى * خيال سروقدى نقش بسته‌ام جائى در آن مقام كه خوبان بغمزه تيغ زنند * عجب مدار سرى اوفتاده در پائى بروز واقعه تابوت ما ز سرو كنيد * كه ميرويم بداغ بلندبالائى