مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
9
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون بدين كوه رسيدم ، شير بچهء زردگونى بدر غار ديدم . چون او نيز مرا بديد ، فرحناك شد و از لون رنگين من در شگفت بماند و مرا آواز داده ، گفت : نزديك من بيا . من نزديك رفتم . با من گفت : چه نام دارى و از كدام جنس هستى ؟ من گفتم : نام من بطّه و از جنس پرندگانم . تو بازگو كه تا اكنون چرا بدينجا نشستهاى ؟ بچهء شير گفت : سبب اينست : پدر من ، شير چند روز است كه مرا از آدميزاد همىترساند . اتفاقا من نيز امشب صورت اين آدم را در خواب بديدم . پس شيربچه ، خواب خود با من بگفت . بخوابديدن من همىمانست . پس چون سخنان بچه شير را شنيدم ، به او گفتم : يا ابا لاحارث ، من پناه به تو آورده بودم كه آدميزاد بكشى . كه من ازو هراسان بودم . اكنون از هراس تو بر بيم من بيفزود . تو كه پادشاه وحشيان هستى ، چرا بايد از آدميزاد هراس كنى ؟ پس من بچه شير را بكشتن آدميزاد ترغيب همىكردم تا اينكه او از جاى خود برخاست و دم راست كرده ، هميرفت و من نيز بر اثر او روان بودم تا بكنار راهى برسيديم . ديديم كه گرد برخاست . چون گرد بازنشست ، از ميان گرد ، خرى برهنه پديد شد كه گاهى ميجست و ميدويد و گاه بر خاك همىغلطيد . چون بچه شير او را بديد ، آوازش بداد . آن خر با تظلم بنزد او بيامد . بچه شير به او گفت : اى حيوان كمخرد ، از كدام جنس هستى و سبب آمدنت بدين مكان چيست ؟ بپاسخ گفت : اى ملكزاده ، من از جنس درازگوشم و از آدميزاد گريخته ، بدينجا آمدهام . بچه شير گفت : مگر بيم تو از آدميزاد از بهر آنست كه ترا بكشد ؟ درازگوش گفت : نه اى سلطان ، بيم من از آنست كه حيلهء ساخته ، مرا سوار شود . از آنكه در نزد او چيزى هست كه پالانش گويند . آن را به پشت من گذارد و چيزى هست كه تنگش نامند . آن را بر شكم من بكشد . و چيزى هست پاردمش خوانند ، آن را به زير دم من ببندد . و چيزى را كه لگام همىگويند ، در دهان من كند . و آهن تيزى بر سر چوب بنشاند و مرا به آن بيازارد . و كارهائى كه مرا طاقت آن نباشد ، به من بفرمايد . و هرگاه سكندرى خورم ، نفرينم كند . و اگر عرعر كنم ، دشنامم