مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

89

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

با تو گويم . و وصيت من اينست كه چون مرا مرده بينى ، بنزد مادر من بازگرد و او را باخبر كن كه بدين مكان بيايد و بماتم من بنشيند . و به او بگو كه بجدائى من شكيبا شود . چون اين سخنان بگفت ، بى خود افتاد . چون به خود آمد ، آواز دختركى را از دور بشنيد كه تغنّمى همىكرد و ابيات همىخواند . پس على بن به كار ، گوش بدخترك داده ، آواز همىشنيد . گاهى بيهوش بود و گاهى به هوش ميآمد و گاهى ميگريست و گاهى ميناليد . كه آواز دخترك بلند شد و اين دوبيتى برخواند : پشت از غم او چنبر دف دارم * از لشكر رنج پيش دل صف دارم جانى كه ز هجران تو پرتف دارم * اندر طلبت نهاد بر كف دارم چون ابن به كار ، خواندن دختر بشنيد ، فرياد بركشيد و روانش از تن جدا گشت . گوهرفروش گفت : چون ديدم على بن به كار بمرد ، او را به خداوند خانه سپردم و به او گفتم : بدان كه من ببغداد خواهم رفت تا مادر و پيوندان اين جوان را بياورم كه از براى تجهيزش حاضر شوند . پس من ببغداد آمده ، بخانهء خود رفتم و جامه تبديل كردم و بخانهء على بن به كار رفتم . چون غلامان او مرا بديدند ، بر من جمع آمدند و حال على بن به كار پرسيدند . من بايشان گفتم كه : از مادر على بن به كار اجازت خواهيد كه من نزد او روم . اجازت خواستند . جواز بداد . من بنزد او رفته ، سلامش كردم و گفتم : هر وقت كه خداى كارى را خواهد ، لا محاله خواهد شد و از قضاى پروردگار ، گريزگاهى نيست و هيچ‌جانورى بىاذن خدا نميرد . مادر على بن به كار از سخن من دانست كه پسرش مرده . بگريست ، مانند گريستن فرزندمرده‌ها . پس از آن گفت : به خدا سوگندت مىدهم كه بازگو از پسرم چه خبر دارى ؟ مرا از بسيارى ناله و گريه ، قدرت جواب نماند . چون مرا بدين حالت يافت ، از گريه ، گلوگير شد و بى خود افتاد . چون به خود آمد ، گفت : فرزندم چگونه شد ؟ گفتم : خدا در مصيبت فرزند ، خودت را اجر دهد . آنگاه حكايت او را از آغاز تا انجام بازگفتم . از من پرسيد كه : آيا چيزى بر تو وصيت كرد ؟ گفتم : آرى . وصيت با من بگزارد . پس