مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
87
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
چون شب يكصد و شصت و هفتم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، كنيزك گفت : نزد او از من رازپوشتر ، كس نيست . و تو زودتر بنزد على بن به كار شو و خبر به او بازگو كه آماده شود كه اگر پرده از روى كار بيفتد ، تدبير كرده ، خويشتن را خلاص كنيم . گوهرى گفت كه : من از اين خبر در حزنواندوه اندر شدم و جهان بر من تيره گشت . كنيزك خواست كه باز گردد . من به او گفتم كه : تدبير چيست ؟ گفت : تدبير همين است كه اگر على بن به كار با تو دوستست و تو نجات او همىخواهى ، بايد بنزد او روى و حكايت به او بازگوئى و من هم ميروم كه از اخبار ، استحضار پديد آرم . پس كنيزك ، مرا وداع كرده ، برفت . من نيز برخاسته ، بيرون آمدم و رو بخانهء على بن به كار كردم . او را ديدم كه خود را وعدهء وصال ميدهد و آرزوى محال همىكند . چون مرا ديد كه بسرعت بسوى او بازگشتم ، گفت : چونست كه به اين زودى بازگشتى ؟ گفتم : از آرزوهاى دير انجام درگذر و اين هوا و هوس بيك سو نه كه حادثهء رو داده كه ترا جان و مال ، تلف خواهد شد . چون اين سخن بشنيد ، حالت او دگرگون گشت و به بيم اندر شد و گفت : اى برادر ، آنچه روى داده ، بازگو . گوهرفروش آنچه از كنيزك شنيده بود ، بازگفت و در آخر گفت : اگر تو امروز تا شام در خانهء خود بمانى ، لا محاله تلف خواهى شد . پس على بن به كار بيهوش شد و نزديك بود كه روان از بدنش جدا شود و ساعتى بيهوش بود . آنگاه با گوهرفروش گفت : اى برادر ، چه كار بايد كرد و ترا تدبير چيست ؟ گوهرى گفته است كه : به او گفتم : تدبير اينست كه از مال خود ، چندانكه توانى ، بردارى و با غلامان خود كه بايشان اعتماد دارى ، به شهر ديگر برويم . على بن به كار گفت : سمعا و طاعة . پس برخاست و گاهى ميافتاد و در كار خود حيران بود . آنگاه قدرى مال برداشته ، پيوندان را معذرت گفت و وصيت بگذاشت و سه شتر بار كرده ، بر اسب خود سوار شده ،