مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

86

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

خواهم يافت ؟ و اگر از خدا نمىترسيدم ، خويشتن را هلاك ميكردم . اى برادر ، بدان كه من چون مرغى هستم كه در قفس باشد و من از اين غصه ، هلاك خواهم شد . و لكن نميدانم هلاك من كدام وقت خواهد بود . پس از آن ، آب از ديدگان بريخت و اين ابيات برخواند : دلم چون دهان كرد كوچك دهانى * تنم چون ميان كرد نازك ميانى ز عشّاق آفاق جز من كه دارد * تنى چون ميانى دلى چون دهانى نگار من آمد بلاى دل من * خريدم بلاى دلى را بجانى چون شعر بانجام رسانيد ، گوهرفروش به او گفت : اى خواجه ، من هميخواهم كه بخانهء خود بازگردم . شايد كنيزك خبرى به من آورد . على بن به كار گفت : برو ولى به زودى بازگرد و خبرى كه باشد ، از براى من بياور . گوهرى گفته است كه : من او را وداع كرده ، بخانهء خود بازگشتم . هنوز ننشسته بودم كه كنيزك بيامد و او همىگريست و فغان هميكرد . من به او همىگفتم : سبب اين حالت چيست ؟ گفت : يا سيّدى ، از آنچه هراس داشتيم ، بر ما روى داد . كه ديروز چون من از نزد تو رفتم ، ديدم كه شمس النهار بر يكى از آن ده كنيز كه آن شب با ما آمده بود ، خشم آورده و بآزردن او امر كرده و آن كنيزك از ترس سيّده ، گريخته . يكى از دربانها او را گرفته و همىخواسته است كه او را بنزد خاتون باز گرداند . كنيزك نيز ماجراى شمس النهار را به او بيان كرده و خبر بخليفه رسيده و خليفه امر فرموده كه شمس النهار را با اموال او بدار الخلافه نقل كنند و بيست تن خادمان گذاشته . و تا اكنون من شمس النهار را نديده‌ام و نميدانم كه در كار خود و كار شمس النهار ، چه حيله سازم كه او از من ، رازپوش‌تر كس ندارد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست .