مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

83

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

آن من و آن كنيزك ، او را برداشته ، بخوابگاهش رسانيديم . آن شب را با حالت ناخوش بروز آورد و بامدادان حكم كرد كه خادمان و كنيزكان بنزد او نيايند . آن روز را نيز با پريشانى بشب رسانيد . روز دوم اندكى بهتر شد . من او را چنان يافتم كه از گور بدرآمده و مردگان را همىمانست . آنگاه گلاب برو فشاندم و جامهء او تبديل كردم و دست و پاى او را بشستم و بدلدارى و مهربانى برنشستم و چيزى از خوردنى و نوشيدنى برو بخوراندم و بنوشاندم . اندكى عافيت برو راه يافت . گفتم : اى خاتون ، چرا بخودت دل نميسوزد و بجوانى خود رحم نميكنى ؟ كه ترا رنج و محنت ، افزون گشت و به هلاكت نزديك شدى . شمس النهار گفت : اى كنيزك ، به خدا سوگند مرا مرگ آسانتر از اين ماجرى است . از آن‌كه لا محاله من كشته خواهم شد . كه دزدان ، چون ما را از خانهء گوهرى بدر بردند ، از من پرسيدند كه : كيستى و كار تو چيست ؟ من گفتم : از كنيزكان مغنيه هستم . سخن مرا صدق دانستند . پس از آن از على بن به كار پرسيدند كه : تو كيستى و شغل تو چيست ؟ او گفت : من از كنيززادگان هستم . ما را گرفتند و به مكان خود بردند . چون جامه‌هاى فاخر و عقدهاى گوهر و مرصع مرا بديدند ، از كار من حيران بماندند و گفتند كه : چنين عقدها ، كنيزك مغنّيه را نشايد . پس از آن با من گفتند : حكايت را براستى بيان كن . من با خود گفتم كه : ناچار از بهر اين زيورهاى زرّين و مرصع ، مرا خواهند كشت . پس من هيچ نگفتم . آنگاه روى بعلى بن به كار كرده ، به او گفتند : تو راست‌گو ، از كجائى ؟ ترا هيئت بهيئت رعيت‌زادگان نميماند . على بن به كار نيز خاموش شد و هيچ نگفت . الغرض ، ما راز خود ميپوشيديم و ميگريستيم . خداى رؤف ، دلهاى دزدان بما مهربان كرد و با ما گفتند : خداوند آن خانه كه شما در آنجا بوديد ، كيست ؟ ما گفتيم كه : خانه از فلان گوهرفروش است . يكى از ايشان گفت كه : من او را نيكو شناسم و خانهء را كه او در آنجا ساكن است ، بشناسم . و من او را همين ساعت بياورم . و دزدان ، مرا در جائى تنها و على بن به كار را در جاى ديگر ، تنها جا دادند و با ما گفتند : راحت باشيد كه شما در امان ما هستيد و از آشكار شدن راز