مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

82

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

كنيز شمس النهار بود . چون او را بشناختم ، روان شدم و در رفتن بشتابيدم . كنيزك نيز از عقب من روان شد . مرا از آن هراس اندر دل پديد آمد . من هرچه بسوى او مىنگريستم ، بيم من افزون ميگشت و او هرلحظه با من ميگفت : مرو كه با تو سخنى دارم . و من به دو التفات نكرده ، هميرفتم تا در جاى خلوتى برسيديم . پس از آن با كنيز گفتم : چه از من ميخواهى ؟ او حال من بپرسيد . من سرگذشت خود و على بن به كار را بيان كردم و به او گفتم كه : در نزد تو خبر چيست ؟ كنيزك گفت : بدان كه چون دزدان را ديدم كه در خانهء ترا شكستند و به خانه درآمدند ، من از ايشان بترسيديم و غايت هراس من از اين بود كه مبادا ايشان از نزد خليفه آمده باشند كه مرا با خاتون شمس النهار بگيرند . پس من با دو كنيز ديگر بفراز بام رفته ، خويشتن را از مكانى بلند انداختيم و بگريختيم تا بدار الخلافه رسيديم و در گوشهء پنهان گشتيم تا اينكه شب تاريك شد . دريچهء سمت دجله بگشودم و ملاحى را كه آن شب ما را آورده بود ، آواز دادم و به او گفتم كه : از خاتون خبر ندارم . مرا بزورق بنشان تا او را جستجو كنم . ملاح مرا بزورق بنشاند و در دجله هميرفتيم تا اينكه شب از نيمه بگذشت . آنگاه زورقى ديدم كه بسوى دريچه هميرود و مردى زورق هميراند . چون نيك نظر كردم ، مردى ديگر با زنى ديدم كه زن ، بى خود افتاده بود . پس زورق براندند تا بكنار برسيدند . چون از زورق بدر آمد ، ديدم كه شمس النهار است . من نيز از زورق بدر رفتم . چون او را بديدم ، از غايت فرح نزديك شد كه ديوانه شوم . زيرا كه من طمع از وى بريده بودم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد شصت و پنجم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، كنيز با گوهرفروش گفت كه : از زورق بدرآمده ، بسوى شمس النهار رفتم و از غايت فرح ، نزديك بود كه عقل از من برود . چون پيش رفتم ، مرا فرمود كه هزار دينار به آن مرد كه او را آورده بود ، بدهم . پس از