مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

81

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و شصت و چهارم برآمد شهرزاد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گوهرفروش با ايشان گفت : با من بد مكنيد و صبر كنيد كه او به هوش آمده ، خود ، قصّه خود را بيان كند . پس از آن ايشان را از رسوائى ترسانيدم و با ايشان درشتى كردم و در همين كشاكش بوديم كه على بن به كار بجنبش آمد . پيوندانش فرحناك شدند و گلاب بر وى بفشاندند . چون به هوش آمد ، از حالتش بازپرسيدند . او حديث ميكرد . ولى ياراى گفتار نداشت . من خواستم كه بيرون آيم ، پيوندانش مرا منع كردند . على بن به كار بايشان اشارت كرد كه مرا منع نكنند . ايشان مرا بگذاشتند . من بيرون آمدم و بخانهء خود رفتم . پس چون بخانهء خود رسيدم و پيوندان من مرا ديدند ، طپانچه بر روى خود زدند . من با دست خود ، ايشان را بسكوت اشارت كردم . ساكت شدند . من ببستر افتاده ، باقى شب را تا فردا ظهر بى خود بودم . چون به خود آمدم ، عيال و فرزندان خود را ديدم كه بر من گرد آمده‌اند و ميگويند : چه مصيبتى به تو روى داده و بچه بليّت گرفتار گشتهء ؟ من گفتم شربت از براى من آوردند . به قدر كفايت ، شربت خوردم و حالم بهتر شد و از متاعى كه در خانهء من تلف شده بود ، جويان شدم كه آيا چيزى از آن آورده‌اند يا نه . گفتند : بعضى از آن متاعها را شخصى آورده ، بدر خانه انداخت و ما او را نديديم . من قدرى آرام گرفتم و دو روز به خانه اندر نشستم . ولى قدرت برخاستن نداشتم . چون پايم قوّت گرفت ، بگرمابه رفتم و مرا دل بنزد شمس النهار و ابن به كار بود . خبر ايشان نشنيده بودم و قدرت رفتن بخانهء ابن به كار نداشتم و در خانهء خود از بيم هلاك ، آرام گرفتن نميتوانستم . پس از آن از كردها توبه كردم و شكر عافيت بجاآوردم . چون ديرگاهى برين بگذشت ، نفس با من وسوسه كرد كه بدان سوى روم . چون خواستم بروم ، زنى بر در ايستاده يافتم . نيك نظر كردم .