مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

80

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

ايشان رفته ، سلام كردم و بايشان گفتم : بكنيزكان شما چه گذشت و ايشان بكجا رفتند ؟ گفتند : ما را از ايشان خبرى نيست . پس همه باهم بيامديم تا بمكانى كه زورق بدانجا بود ، برسيديم . ما را بزورق گذاشته ، بدان سوى دجله گذراندند . از زورق بيرون شديم و هنوز ننشسته بوديم كه سوارى چند بما احاطه كردند . كسانى كه با ما در زورق بودند ، برجسته ، بزورق نشستند و زورق براندند . من با على بن به كار و شمس النهار در آنجا بمانديم . نه قدرت رفتن داشتيم و نه طاقت نشستن . سواران بما گفتند كه : شما از كجائيد ؟ در جواب ، حيران بمانديم . من بايشان گفتم : كسانى كه با ما بودند ، ايشان را نميشناسيم . و لكن ما مغنيان ايشان هستيم . قصد گرفتن ما كردند كه از براى ايشان تغنّى كنيم . در آن حال بشمس النهار و على بن به كار نظر كرده ، به من گفتند كه : سخن براستى نگفتى . راست بگو كه شما كيستيد و از كجائيد و بكدام محله ساكن هستيد ؟ گوهرى گفت : من ندانستم كه چگويم . شمس النهار پيش سرهنگ‌سواران ايستاده ، به او سخنى گفت . سرهنگ از اسب خود به زير آمد و شمس النهار را بر اسب نشانده ، لگام اسب بگرفت و همچنين على بن به كار را و مرا سوار كردند . سرهنگ سواران ، ما را هميبرد تا در كنار دجله به جائى برسيديم . سرهنگ ، ملاحان را آواز داد . جماعتى بيامدند . سرهنگ ، ما را بزورقى بنشاند و خود با يارانش بزورق ديگر بنشستند و زورقها همىراندند تا بدار الخلافه برسيديم . و ما از غايت بيم ، مرگ را عيان بديديم . آنگاه از زورق بدرآمديم . سرهنگ‌سواران ، شمس النهار را بدار الخلافه برد و جمعى از سواران با ما بودند . تا بخانهء على بن به كار برسيديم . چون به خانه اندر شديم ، ما را وداع كرده ، برفتند . و لكن ما از غايت هراس و بيم ، قوّت برخاستن از آن‌مكان نداشتيم و روز از شب نمىشناختيم و بدين حالت بوديم تا اينكه هنگام شام شد . و على بن به كار بى خود بيفتاد . زن و مرد برو بگريستند و او مانند مردگان افتاده بود . جمعى از پيوندان او بر من گرد آمده ، به من گفتند كه : هرچه به فرزند ما رسيده ، بازگو و سبب اين حالت بيان كن . من بايشان گفتم : اى قوم ، من بد نكرده‌ام . با من بد مكنيد .