مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

79

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چيره شد . گلاب بر من افشاندند و شربت به من بنوشانيدند و خوردنى از براى من بياوردند . خوردنى بخورديم و دست بشستيم و هريك بجاى خويشتن نشستيم . ايشان گفتند : آيا ما را ميشناسى ؟ گفتم : لا و اللّه . در همهء عمر ، شما را نديده‌ام و همين مرد كه مرا بسوى شما آورده ، او را نيز نميشناسم . ايشان گفتند : ما را از كار خودآگاه گردان و سخن براستى بگو . من بايشان گفتم : بدانيد كه مرا حالتيست عجيب و كاريست غريب . آيا شما از كار ما آگاهى داريد يا نه ؟ ايشان گفتند : بلى . ما كسانى هستيم كه متاع خانهء ترا برده‌ايم و رفيق ترا با آن دختر بدست آورده‌ايم . چون در ايشان آثار بزرگى مشاهده كرديم ، با ايشان بيكجا ننشستيم . من بايشان گفتم : رفيق من و آن دخترك كجايند ؟ ايشان اشاره بپستوى خانه كرده ، گفتند كه : در اينجايند . و لكن اى برادر ، به خدا سوگند كه هيچ‌يك از ما راز ايشان را آشكار نكرده و پردهء ايشان را برنداشته و از آن‌وقت كه ايشان را آورده‌ايم ، حال ايشان را نپرسيده‌ايم و از براى همين بود كه ايشان را نكشته‌ايم . تو اكنون حقيقت كار ايشان با ما بگو . كه تو و ايشان در امان هستيد . گوهرفروش ميگويد كه : چون من اين سخن بشنيدم ، نزديك شد كه از بيم ، هلاك شوم . و بايشان گفتم كه : جوان‌مردى يافت نشود مگر در نزد شما و اگر در نزد من رازى باشد كه از آشكار كردن آن بترسم ، جز سينهء شما جاى ديگر ، آن راز را پنهان نخواهد داشت . و ايشان را همىستودم تا اينكه بر من چنان معلوم شد كه حديث گفتن من از پنهان داشتن راز ، سودمندتر است . آنگاه تمامت آنچه روى داده بود ، بازگفتم . چون حكايت بشنيدند ، على بن به كار و شمس النهار را حاضر كرده ، گفتند : اين على بن به كار و شمس النهار . آنگاه از ايشان عذر خواستند و با من گفتند : آنچه كه از خانهء تو آورده‌ايم ، پارهء تلف گشته و پارهء ديگر باقى است . پس متاعى كه حاضر بود ، به من رد كردند و با من عهد كردند كه آنها را خودشان بخانهء من بياورند و باقى متاع را نيز به من رد كنند . پس ما از آن خانه بدرآمديم . مرا كار بدينگونه شد . و اما على بن به كار و شمس النهار از بيم ، به هلاكت نزديك بودند . من پيش