مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

78

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و شصت و سوم برآمد شهرزاد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گوهرفروش چون سخن همسايه بشنيد ، به خانه خود بازگشت و با خود گفت : ابو الحسن را بيم از چنين واقعه بود كه بر من روى داد و از بهر همين ببصره روان شد و از آن ورطه كه او گريخت ، من در دام افتادم . پس اندك‌اندك ، دزديده شدن متاع خانهء گوهرفروش به گوش همه‌كس رسيد و از هرسوى روى به دو آوردند . پارهء دلجوئى و بعضى سرزنش ميكردند . و گوهرفروش از غايت اندوه و حزن ، خوردنى و نوشيدنى نميخورد و نمىنوشيد . روزى بافسوس و ندامت نشسته بود . خادمى از خادمانش درآمد و با وى گفت : شخصى بدر خانه ايستاده ، ترا ميخواهد و من او را نميشناسم . گوهرى بدرآمد و او را سلام كرد و لكن نشناختش . آن مرد با گوهرفروش گفت : مرا با تو سخنى هست . پس گوهرى او را بدرون خانه آورده ، حديث بازپرسيد . آن مرد گفت : همه چيزهاى تو پيش من است و در نزد من سخنى هست كه اندوه ترا ببرد . و لكن در اين مكان نتوان نشست . خانهء ديگر بايد رفت . پس آن مرد ، مرا از اين خانه به آن خانه و از اين مكان به آن مكان همىگردانيد تا شب درآمد و من از او هيچ نمىپرسيدم . و هميرفتيم تا بدجله رسيديم . زورقى از براى ما بياوردند . بزورق برنشسته ، بدان سوى دجله شديم و از زورق بدرآمديم . آن مرد ، دست من بگرفت و بمحلهء برد كه من آن محله هرگز نديده بودم . پس آن مرد بدر خانهء بايستاد و در خانه بگشاد و مرا به خانه اندر برده ، در خانه بقفل آهنين ، محكم ببست . پس مرا از دهليزها گذرانده ، بنزد ده تن مرد برسانيد كه گويا هرده تن باهم برادر و به يكديگر شبيه بودند . چون بر ايشان داخل شديم ، آن مرد ، ايشان را سلام داد . ايشان ردّ سلام كردند و مرا اجازت نشستن دادند . من بنشستم و از غايت رنجى كه برده بودم ، ضعف بر من