مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

74

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

چون گوهرى گريستن ابن به كار ديد ، بگريست و از آنچه ميانهء او و كنيز گذشته بود ، با ابن به كار بگفت و او گوش همىكرد و هركلمه كه از سخنان گوهرفروش بشنيد ، گونه‌اش سرخ ميگرديد و تنش گاه قوّت ميگرفت و گاه ضعيف . چون گوهرفروش سخن بانجام رسانيد ، ابن به كار بگريست و گفت : اى برادر ، در هرحال من هلاك خواهم شد . كاش كه مرگ نزديك ميبود . و از تو تمنى دارم كه با من مهربانى كنى و من نيز سخنان ترا مخالفت نكنم . گوهرى گفت : اى برادر ، اين آتش تو فروننشيند ، مگر وقتى كه با محبوبهء خود ديدار كنى . و لكن در اين مكان خطرناك محال است و اين كار بايد در خانهء كه در همسايگى خانهء من است ، صورت پذيرد و مقصود من اينست كه بيكجا جمع آئيد و شكايت رنج دورى و مقاسات شوق باهم بگوئيد . على بن به كار گفت : آنچه دانى بكن ، كه هرچه تو گوئى ، صواب آنست . گوهرفروش گفت كه : آن شب در نزد على بن به كار بماندم و به او حكايت عشاق ميخواندم تا اينكه بامداد شد . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و شصت و دوم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گوهرى گفت كه : آن شب در نزد على بن به كار ماندم و تا بامداد به او حديث گفتم . آنگاه فريضهء صبح بجاآوردم و از نزد او بدرآمده ، به منزل خود رفتم . ساعتى ننشسته بودم كه كنيزك درآمد و مرا سلام كرد . من جواب گفتم و آنچه كه ميانهء من و على بن به كار گذشته بود ، به او گفتم . كنيزك با من گفت : بدان كه خليفه بدر رفته و مجلس ما جائى است امن و خلوت . از همه جا بهتر است . من به او گفتم : سخن تو راست است . ولى منزل شما چون منزل من نيست . از آن‌كه منزل من امن‌تر و خلوت‌تر است . كنيزك گفت : راى تو رائى است صواب . من نزد خاتون رفته ، گفته‌هاى ترا به او بگويم و او را از راى تو آگاه