مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
71
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
صنما هجر تو عمرم بكران آورده است * انتظار تو دلم را بفغان آورده است نيست چون باد مرا در طلب تو آرام * تا مرا باد ز بوى تو نشان آورده است و پس از آن نوشته است كه : از من جفا سرنزده است و وفا ترك نكردهام و پيمان نشكستهام و دوستى نبريدهام و ساعتى از اندوه جدا نگشتهام و بجز آنچه تو ميخواهى ، نخواستهام . و به خدا سوگند كه جز همسرى تو قصد ندارم و عشق تو پوشيده همىدارم ، اگرچه بيمارىها به من روى دهد . و شرححال من همينست ، و السلام . چون گوهرفروش ، ورقه بخواند و مضمون بدانست ، بگريست . پس از آن كنيز گفت كه : از اينجا بدر مشو تا من بنزد تو بازگردم . و مرا قصد اين است كه ميانهء تو و خاتون خود ، شمس النهار را بهر حيلتى كه باشد ، جمع آورم . پس از آن كنيزك بنزد خاتون خود رفت و گوهرى با تشويش خاطر ، شب را بروز آورد . چون بامداد شد ، فريضهء صبح ادا كرده و بانتظار كنيزك نشسته بود كه ناگاه كنيزك ، شادان و خرّم بيامد . گوهرى خبر بازپرسيد . كنيزك گفت : من از پيش تو بنزد خاتون رفتم و ورقهء على بن به كار به دو دادم . چون ورقه بخواند و مضمون بدانست ، از رفتن ابو الحسن محزون گشت . گفتم : اى خاتون ، از رفتن ابو الحسن ملول مباش و غيبت او را سبب فساد كار مدان كه من بجاى او بهتر از او پديد آوردهام كه مردى با رتبه و رازپوش است . و آنچه ميانهء تو و ابو الحسن گذشته بود ، بيان كردم و از ملاقات تو و علىّ بن بكارش آگاه كردم و جستن رقعهء خاتون را كه از من گم شده بود ، بازنمودم . اكنون خاتون ، شوق ديدن تو كرده و همىخواهد كه با تو گفتگوئى كند . بايد باهم بنزد خاتون رويم . گوهرفروش چون سخن كنيزك بشنيد ، در عجب شد و دانست كه بنزد شمس النهار رفتن ، كاريست بزرگ و خطريست خطير . با كنيز گفت : اى خواهر ، من از رعيتزادگانم . مرا بابو الحسن نسبت نتوان داد كه او مردى بود بلندقدر و معروف و بدار الخلافه راه داشت و اهل دار الخلافه به دو احتياج داشتند . و اما من