مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )

69

هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )

پس از آن با گوهرفروش گفت كه : آيا دانستى كه كنيزك با من پنهان چه گفت ؟ گوهرفروش گفت : لا و اللّه . على بن به كار گفت : او را گمان اين بود كه ابو الحسن باشارهء من ببصره سفر كرده و اين تدبير از من است كه نامه و پيغام در ميان نباشد . من سوگند خوردم كه چنين كار نشده . او سخن نپذيرفت و سوگندهاى مرا باور نكرد و با همان گمان بد بنزد خاتون رفت . زيرا كه همين كنيز ، ابو الحسن را دوست ميداشت . گوهرفروش گفت : اى برادر ، انشاء اللّه من ترا يارى كنم و ترا به مقصود رسانم . على بن به كار گفت : با او چگونه كنم ؟ كه او چون آهوى وحشى از من رمانست . گوهرفروش گفت : ناچار در يارى تو جهد كنم و در رساندن تو برو حيله‌ها سازم بىآن‌كه پرده برداشته شود و يا ترا ضررى رسد . پس از آن گوهرفروش ، بازگشت را اجازه خواست . على بن به كار گفت : اى برادر ، زينهار زينهار ، راز پوشيده دار . آنگاه گوهرفروش به او نظر كرده ، بگريست و او را وداع گفته ، بازگشت . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب يكصد و شصتم برآمد گفت : اى ملك جوان‌بخت ، گوهرفروش ، على بن به كار را وداع كرده ، بازگشت و نميدانست كه در كار على بن به كار چه كند و همىرفت . و در فكر كار على بن به كار بود كه ديد به راه اندر ، ورقهء افتاده . ورقه برداشته ، عنوان آن بخواند . ديد كه از دوست بدوست نوشته شده بود . پس ورقه بگشود . اين ابيات در آن نوشته يافت : جانا بداغ هجر دلم مبتلا مكن * يكباره راه دوستى از من رها مكن تا پاى من گشاده نگردد ز دام عشق * دست مرا ز دامن صحبت جدا مكن بيگانه‌وار روى مگردان ز مهر من * با انده فراق مرا آشنا مكن و پس از ابيات ، چنين نوشته بود كه : اى خواجهء من ، سبب بريدن مراسله و